یک مسئله | Rokhdadhonar

یک مسئله

یک مسئله

01 Apr 2020

بگذارید تصور کنیم که کتیبه­ ای با نوشته­ ای عربی برآن، در تولدو [۱]پیدا شده، کتیبه­ شناسان  اعلان کرده ­اند که نویسنده­ ی آن همان سید حامد بن انجلی[۲] ست که سروانتس، دُن کیشوت را از کار او برگرفته­ ست. در این نوشته­ – ی تازه یافت شده – می­خوانیم؛ قهرمان – آواره در جاده­ ها، مسیرها وکوره ­های اسپانیا چنان که شهره ­ی آفاق است، با نیزه­ای در دست و شمشیری بر کمر، که هرکس را به بهانه ­ای به چالش و مبارزه می­ کشید – روزی پس از یکی از نبردهایش درمی ­یابد که مردی را کشته­ است. کتیبه درست از این نقطه شکسته­ شده، پس مسئله در این­جا آشکار می شود؛ حدس یا فرضِ آن­که دُن کیشوت ممکن ست چه واکنش­ه ایی از خود بروز داده باشد؟!

تا آن­جا که می­توان فهمید، سه فرض محتمل ست. فرضِ نخست، احتمالی­ ست بد بینانه: هیچ اتفاقِ به خصوصی رخ نمی­دهد، چرا که در دنیای وهم­آلودِ دُن کیشوت، مرگ هرگز پدیده­ای نامعمول­ تر از جادو نیست، پس دلیلی وجود ندارد که کشتنِ یک مردِ ناچیز بتواند ذهنِ رزم­آورِ قاتل را مختل کند، از سوی دیگر این احتمال وجود دارد که او به طور کل این تصور را داشته باشد که با مخلوقاتِ افسانه­ ای، مسخ ­شدگان و ساحران می­ جنگد. فرضِ دوم اما، احتمالی­ ست رقت­انگیز: اگر دُن کیشوت هیچ­گاه نتوانسته باشد به طورِ کامل فراموش کند که او تنها مخلوق و ساخته­ ی ذهنِ آلونسو کیخانو­[۳]، خواننده­ ی مشتاقِ داستان­ های افسانه ­ایست.  پس این احتمال وجود دارد که مواجهه با سیمای مرگ و درکِ این موضوع که  یک وهم، توانسته دستانش را به گناه قابیل بکشاند، شاید برای همیشه او را از جنونِ خودخواسته­ اش بیدار کرده باشد.  فرضِ سوم شاید به مراتب محتمل تر از آن دو باشد: با کشته شدنِ مرد، دُن کیشوت دیگر نمی­تواند به خود اجازه­ ی چنین فرضی را دهد که انجامِ قتل، صرفن کنشی دیوانه­ وار بوده، پس تاثیرِ این واقعیت او را مجبور به پذیرش دلیلِ انجامِ آن کرده، در نهایت دُن کیشوت دیگر هرگز نمی­تواند از این جنون رهایی یابد.

اما  فرضِ دیگری که با ذهنِ هر اسپانیایی -یا غربیِ دیگری- بیگانه­ است، هنوز باقی مانده که برای درکِ آن نیازمندِ زمینه­ ای به مراتب کهن تر، پیچیده­ تر و دیرینه ­تر هستیم: دُن کیشوت – که اکنون نه دیگر دُن کیشوت بلکه پادشاهِ مطلقِ چرخه­ های بی­ انتهای هندوستان[۴] است – چنان که در حضورِ پیکرِ بی­جانِ حریفِ خود ایستاده، احساس می­ کند که قتل و انگیزه­ ی آن، هر دو تنها می­توانند برساخته ­ی خدا یا جادو باشند، پس بر کسی پوشیده نمی­ماند که این هر دو فراتر از شرایط انسانی­ اند. او اکنون می ­داند که مرگ، وهمی بیش نیست؛ وهمی از جنسِ شمشیر خونینی که به سنگینی در دستش فشرده شده، خودش، تمامِ زندگیِ گذشته ­اش،  خدایانِ فراوان و تمامِ آن­چه جهان هستی می­ نامیمش.

 

.

خورخه لوئیس بورخس

 

.


برگردان: جواد سروش

[۱] شهری در جنوب غربیِ مادرید.

[۲] تاریخ نگاری که سروانتس در رمانِ خود می­گوید؛ داستان از کتابِ او برگرفته­ شده.

[۳]  نام اصلیِ شخصیتِ دُن کیشوت در رمان است.

[۴]  مقصود چرخه­های بینهایتِ حیات، مرگ و تناسخ در باور اهالی هندوستان ست.

تگ های این مطلب :


, , , , , , ,