» گفت و گو پیرامون مجموعه‌ی “چی تو سرته؟”

گفت و گو پیرامون مجموعه‌ی “چی تو سرته؟”

گفت و گو پیرامون مجموعه‌ی “چی تو سرته؟”

۱۲ بهمن ۱۳۹۶

ـ خانم اسکندر فر، شما در این نمایشگاه در حدود صد و پنجاه طراحی خود را با عنوان «چه تو سرته؟» ارائه کرده‌اید، در متنی که برای نمایشگاه‌تان نوشته‌اید به این موضوع اشاره کرده‌اید که گاهی می‌دانم چه چیز در ذهنم می‌گذرد و گاه نمی‌دانم با این حال تصمیم گرفته‌اید که با رها کردن دست خود بر روی کاغذ گلاسه به وسیله‌ی ماژیک به بی واسطه‌ترین شیوه‌ی ممکن، آن‌چه در ذهن‌تان می‌گذرد را بر صفحه‌ی کاغذ نمودار کنید، شما پیش‌تر در گفت و گویی که با مجموعه‌ی رخداد هنر داشته‌اید نیز به این نکته اشاره‌ کرده‌اید که طراحی برای شما گستره‌ای بی‌واسطه برای بروز افکارتان است، چیزی که بیش از همه در این بین به چشم می‌خورد تلاش شما برای ورود به وضعیتِ «بی‌واسطه‌گی»ست. سوال نخست این گفت و گو نیز درست به همین مساله می‌پردازد. دلیل گرایش شما به بیان بی‌واسطه‌ی ذهنیاتتان چیست؟ بی‌واسطه‌گی کدام بخش از نیازهای ذهن و زندگی شما را پاسخ می‌دهد؟ در این مسیر شما چه نوع مواجهه‌ای را بر هم زننده‌ی این بی‌واسطگی می‌دانید؟ آیا فکر کردن به ارائه‌ی آثار در ترکیب بصری ایجاد شده در نمایشگاه‌تان  میزانِ بی‌واسطگی مجموعه‌ی شما را نمی‌کاهد؟

 یکی از وسواس‌هایی که از کودکی همراه من بوده، وسواس فکر کردن است. در دوران کودکی بسیار پیش می‌آمد که من گوشه‌ای می‌نشستم، تکان نمی‌خوردم و برای مدت طولانی فکر می‌کردم. خیلی وقت‌ها سعی می‌کنم که کمی جلوی این ماجرا را بگیرم. در بسیاری از موارد هم تلاش می‌کنم آن را به عنوان ویژگی‌ای که از لحظه‌ی تولد، همراهِ من بوده‌است، بپذیرم. در موردِ «بی‌واسطه‌گی» باید این را بگویم، که از زمانی که شناختِ خودم را شروع کردم یکی از مسائلی که به آن دست یافته‌ام همین تجربه‌ی «بی‌واسطه‌گی»ست.  من در برخوردِ با جهان و هستیِ پیرامونم به دنبال این «بی‌واسطه‌گی» هستم. این تجربه‌ای‌ست که قدم به قدم برایم شکل می‌گیرد و می‌توانم آن را به دست بیاورم. حتی در رابطه‌هایم هم تلاش می‌کنم که این بی‌واسطه‌گی را تجربه کنم. شاید بتوان آن را به نوعی از بین بردنِ مرزهای خودِ شخص دانست که در بعضی روابط با انسان‌ها می‌توانم این وضعیت را تجربه کنم. بسیار به این موضوع گرایش دارم. همان‌طور که در کارهایم به کلوزآپ گرایش دارم در روابطم با دیگران هم همین طور است البته نه تمامِ آدم‌ها، بلکه کسانی که برایم جذابیت لازم را داشته باشند، تلاش می‌کنم تا این تجربه‌ی بی‌واسطه‌گی را داشته باشم. «بی‌واسطه‌گی» وضعیتی‌ست که همواره با من بوده و مرا بزرگ کرده‌است. شاید در موقعیت‌هایی بسیار کم‌تر از میزانی که مایل بودم توانسته‌ام آن‌را تجربه کنم و در موقعیت‌هایی دیگر بیش‌تر از میزانی که می‌خواستم آن را تجربه کرده‌ام، اما در نهایت این تجربه، موضوعی‌ست که به عقیده‌ی من باعث رشد و شناختِ شخص نسبت به خود و دنیای پیرامونش می‌شود. و به دلیل گرایشِ شخصیم به این وضعیت در تمام دوره‌های کاری‌ای که داشته‌ام تلاش کرده‌ام تا این «بی‌واسطه‌گی» را به نحوی تجربه کنم؛ و با هر مدویم یا موضوعی که پیشِ رویم بوده این موقعیت را برای خودم ایجاد کرده‌ام. اما همان‌طور که در مصاحبه‌ی قبلی هم به آن اشاره کرده‌ام، طراحی برایم مدیومی‌ست که این بی‌واسطه‌گی را به دلیل فاصله‌ی زمانی کوتاهی که به خود اختصاص می‌دهد، ملموس‌تر و جذاب‌تر می‌کند. یا شاید بتوانم این طور بگویم که طراحی برای من خیلی به زندگی نزدیک است چراکه تصور من این است که زندگی، زمانی درست پیش‌ می‌رود که در مسیر غریزی خود حرکت می‌کند، بدون فکر کردن زیاد و بیش‌از حد. شاید بتوان گفت فکر کردنی که در گذشته صورت گرفته است اما در زمان حال تو فکر نمی‌کنی بلکه فقط عمل می‌کنی. زندگی کردن در لحظه نوعی از زندگی‌ست که من گرایش زیادی به آن دارم. در واقع به این مولفه بستگی دارد که من درونِ خودم این آزادی را برای خود بودنِ بیش‌تر و بیش‌تر احساس کنم یا خیر؟! در طراحی امکان دست‌یابی به این بی‌واسطه‌گی بیش‌تر است چراکه زمانی که با اثر سپری می‌کنی آن‌قدر محدود است که تو مجبور هستی که هرآن‌چه در لحظه داری را بر روی کادر مقابل خود پیاده کنی. البته در باقیِ مدیوم‌ها مثل نقاشی هم این بی‌واسطه‌گی وجود دارد اما میزان و کیفیتی از آن که در طراحی به دست می‌آید با دیگر مدیوم‌ها متفاوت است و در نتیجه اتفاقِ خالص‌تری به دست می‌آید.

ـ آیا ممکن‌است تعریف ملموسی برای «بی‌واسطه‌گیِ» موردِ‌ نظر خودتان ارائه دهید.

با یک مثال موضوع را ملموس‌تر می‌کنم. چند وقت پیش به شوخی به یکی از دوستانم گفتم «صمیمی نشو!» که او ناراحت شد. من فکر کردم که این عبارت چه مفهومی دارد که می‌تواند حتی تا این حد برای دیگری آزارنده باشد. پاسخی که به آن رسیدم این است که ما همواره در حال تعریفِ مرزهایی پیرامون خود هستیم. در رابطه با دیگران، بسیاری افراد در مرزهای دورتری از ما قرار دارند و برخی دیگر را در مرزهای نزدیک‌تری قرار می‌دهیم. شاید تعداد بسیار محدودی از آدم‌ها باشند که در نزدیک‌ترین مرزهای وجودی ما قرار بگیرند و احتمالِ این که کسی به خودِ ما به صورتِ کامل نزدیک شود در زندگی بسیار پایین است. اما از طرفی من در زندگی به این اتفاق خیلی علاقه‌مند هستم. زمانی که آدم‌ها حرکتی می‌کنند که گویای این‌ست که در حالِ عبور از مرزِ خود هستند ما احساسِ خطر می‌کنیم و در ذهنمان یک فرمان ایست مطرح می‌شود؛ بایست، جلوتر نیا، جایی که باید باشی همان‌جاست و فعلن جایی برای نزدیک‌تر شدن نیست. یعنی ما بینِ خود و دیگری واسطه ایجاد می‌کنیم. واسطه‌ای در برخوردِ با حالِ خودمان با دیگری و برخورد آن‌ها با ما. موضوع این بود که من این کار را کرده‌ام، یعنی همه‌ی ما این را انجام می‌دهیم. درست است که شاید من نسبت به دیگران، افرادِ کم‌تری را به نزدیکی خودم راه می‌دهم اما از طرفِ دیگر این فاصله در قیاس با فاصله‌های نزدیکی که دیگران اجازه ی ورود به آن را می‌دهند فاصله‌ی بسیار نزدیک ‌تری‌ست. و از سوی دیگر، دوری‌ای که نسبت به افراد مختلف برای خودم تعریف می‌کنم هم متفاوت است. به این علت که من در حالت کلی از متوسط بودن بیزارم. همواره بیش‌ترین‌ها، کم‌ترین‌ها، بالاترین‌ها، پایین‌ترین‌ها، این‌ها برای من جذابیت دارند. شدیدترین مسائل مرا بیش‌تر به سمتِ زندگی و کار کردن سوق می‌دهند؛ شدیدترین غم‌ها و شدیدترین شادی‌ها. موضوعی که در این بین فهمیدم این بود که من هرگز نسبت به هنر این وضعیتِ تدافعی را به خود نمی‌گیرم یعنی من هرگز به هنر نمی‌گویم «صمیمی نشو!» شاید برخورد من این باشد که لطفن «صمیمی شو!» یعنی تنها چیزی که من می‌توانم کاملن به صورتِ بی‌مرز با آن مواجه شوم، و تمامِ تلاشم این است که نسبت به آن بی‌مرز برخورد کنم و از طرفی تصور می‌کنم که ارزش کارِ هنری درست در همین است که به چه میزان شخص، تمامِ خودش را در اختیارِ کاری بگذارد که در حالِ انجام آن‌است.  باید اعتراف کنم که تنها جایی که من این وضعیت را برای خودم ایجاد کرده‌ام، هنر است. خیلی ‌جاها تلاش کردم و شاید این تلاش در بسیاری موارد بی‌دلیل بوده‌است و نتیجه‌ی مطلوبم را نگرفته‌ام اما در عین حال از هیچ کدام از تلاش‌هایم پشیمان نیستم، چون در نهایت این موضوعی‌ست که من واقعن به آن علاقه‌مندم واقعن به من می‌آموزد و احساس زنده‌بودن را در من ایجاد می‌کند. اما تنها جایی که بی مرز بودن، «بی‌واسطه‌گی» و صمیمیتِ بیش‌ از حد در نهایت برایم مطلوب بوده‌، هنر و کارم بوده‌است.

ـ آیا جایی که شما به نحوه‌ی به ارائه‌ی ایده‌ی خود  یا چیدمان آثارتان فکر می‌کنید، این بی‌واسطه‌گی کم رنگ نمی‌شود؟

فکر می‌کنم هر کس در نهایت باید شبیه به خودش باشد و تعریف هر نوع فرمول یا استانداردی در این مسیر نمی‌تواند درست باشد. هر کس باید این قابلیت را داشته باشد تا برای خود استاندارد مشخصی تعریف کند و این استاندارد یعنی بیش‌ترین میزانی که او می‌تواند شبیه به خودش باشد و لازمه‌ی این وضعیت همان صداقت و بی‌واسطه‌گی در کار است.  موضوعی که جا دارد به آن اشاره کنم این است که شاید تنوع تصویری و ایده‌هایی که مخاطب در آثار من می‌بیند این برداشت را برای او ایجاد کند که هنرمند ذهنِ آشفته‌ای دارد اما واقعیت این‌است که در عین تنوع و تکثری که در کارهایم دیده‌ می‌شود ذهنِ بسیار منظمی دارم. «نظم» و «تمرکز» دو مولفه‌ایست که این امکان را برایم فراهم می‌کند که دریابم چه چیزی در ذهنم می‌گذرد.  این نظم همان‌طور که در مصاحبه‌ی پیشین توضیح دادم شاید یک عامل محدود کننده به نظر برسد اما در حقیقت همین نظم برای من تولید کننده‌ی آزادی وسیعی‌تری ست که در ابعاد گوناگونی آن‌را به دست می‌آورم. اگر این نظم را نداشته‌باشم، هرگز نمی‌توانم این حجم از کار را در این مدت زمان محدود تولید کنم. و از سوی دیگر «بی‌واسطه‌گی» که از آن صحبت شد مولفه‌ی دیگری ست که به من امکان بروزِ ذهنم را می‌دهد.

من چه در زندگی و چه در کارم مجموعه به مجموعه و گام به گام جلو می‌روم و خیلی کم پیش‌می‌آید که زمانی که در حال انجام کاری هستم وارد کارِ دیگری شوم. چون تمرکز و نظم فکری من باید بر روی یک مجموعه متمرکز باشد و اگر همزمان وارد مجموعه‌ی دیگری شوم این بدین معناست که من یکی از این دو مجموعه یا شاید هر دوی آن‌ها را جدی نگرفته‌ام. در حالی که این جدی گرفتن برای من بسیار مهم است، چراکه همواره فکر می‌کنم باید مساله‌ای که پیش رویم هست را جدی بگیرم و واقعن روی آن تمرکز داشته باشم. از این شاخه به آن شاخه پریدن در زمان‌های محدود را هرگز نمی‌پسندم. یعنی اگر روی یک شاخه هستم ترجیح می‌دهم که تا زمانی که باید روی آن شاخه بمانم و بعد از آن به شاخه‌ی دیگری کوچ کنم. از طرفی هرگز آدمی نیستم که تمامِ زندگی روی یک شاخه باقی بمانم اما زمانی که روی یک شاخه نشسته‌ام حتمن باید با تمامِ حواسم روی آن شاخه باشم. و زمانی که از آن‌جا بلند شدم دیگر کار آن شاخه برایم تمام است. پس نظمی که از آن حرف می‌زنیم در ذهن من وجود داشته‌است.  مجموعه‌هایی که شما در این نمایش‌گاه با آن‌ها مواجه هستید گام به گام پیش‌رفته‌اند و این که شما شاهد مجموعه‌های منسجم در این نمایش‌گاه هستید در حقیقت نظیرِ اتفاقی‌ست که در زندگیِ شخصی برای خودِ من به وجود آمده‌است. قبل از نمایش‌گاه نظرِ برخی از دوستانم این بود که چون کارهای این نمایش‌گاه زیاد و متنوع است تو باید همه‌ی آن‌ها را شلوغ و درهم چیدمان کنی، اما من مخالف بودم، چراکه این با واقعیتِ اتفاقی که افتاده ‌بود هم‌خوانی نداشت، دلیلِ دیگر مخالفتم با چیدمانِ درهم این بود که من نمی‌خواستم که مخاطب را با چیدمان خودم مغشوش و آشفته کنم. از طرفی مخاطب باید این امکان را داشته باشد تا صادقانه متوجه شود که در هر مجموعه‌ از آثارِ این نمایش‌گاه چه اتفاقی افتاده است و بهترین چیدمانِ ممکن همین تقسیم‌بندیِ مجموعه‌ها به دوره‌های مختلفی بود که برای شخص من در زندگی واقعی اتفاق افتاده‌بود.

ـ در حالت کلی چه چیزی را برهم زننده‌ی این «بی‌واسطه‌گی» در کار خود می‌دانید؟

تصور می‌کنم که شیوه‌ی زندگی به کاری که شما تولید می‌کنید ارتباطِ مستقیم دارد، اگر من شیوه‌ی خوبی را برای زندگیِ‌ شخصی خودم نداشته باشم حتمن نشانه‌های آن واردِ کارم می‌شود اگر با ضعف زندگی کنم این ضعف حتمن به کارِ من رسوخ خواهد کرد، تنها موضوعی که می‌تواند برهم‌زننده‌ی این «بی‌واسطه‌گی» باشد از نظر من، درست زندگی نکردن است. یعنی به طورِ مثال من به گونه‌ای زندگی کنم که نتوانم بهترین چیزی که می‌توانم باشم را تجربه کنم، چون من در نهایت، نقشِ یک واسطه را بازی می‌کنم. هر قدر بیش‌تر از خودم مراقبت کنم هر قدر بیش‌تر تلاش کنم که هویتِ خودم را داشته باشم، قوی و صادق باشم به طورِ قطع از نتیجه‌ی کارهایی که در آن دوره انجام داده‌ام راضی‌تر خواهم بود. اصلن به این شکل نیست که من در حینِ کار کردن به یک باره تصمیم بگیرم که بی‌واسطه باشم. بلکه «بی‌واسطه‌گی» مولفه‌ای‌ست که به طور مستقیم به شیوه‌ی زندگی فرد وابسته است.


ـ کارهای شما در این مجموعه، برش‌هایی‌ست متفاوت از زمان‌ها و مکان‌های متفاوت، چنان‌که در پرسش اول نیز مطرح شد، تلاش شما تجربه‌ی بی‌واسطگی در مقاطع مختلف است. امروز در حالی که شما تمام این برش‌های گوناگون را در چیدمانی بر روی دیوارهای این گالری چیده‌اید آیا می‌توانید، اندکی از تفاوت‌های تجربه‌های بی‌واسطه‌ی خود در مکان‌ها و زمان‌های گوناگونی که موجب پیدایش هر یک از این مجموعه‌ها شده است برای ما سخن بگویید؟ به طور مثال تفاوت بیروت و اصفهک ؟هر دو نامِ مکان‌هایی در گستره‌ی جغرافیایی متفاوت هستند. تجربه‌های بی واسطه‌ای که شما در این دو مکان داشته‌اید چگونه مرز بندی خود را در طراحی‌های  پیش رو برای شما به نمایش گذاشته‌اند؟

اتفاقِ جالبی که برای خودم در این نمایشگاه با توجه به تعدادِ زیادِ آثار افتاد این بود که برای اولین بار  این موضوع را به صورت جدی تجربه کردم که چقدر نمایش دادن کار اهمیت دارد. تا پیش از این که من این آثار را روی دیوار چیدمان کنم، می‌دانستم که این کارها را انجام داده‌ام ولی در ذهنم هیچ انسجامی از اتفاق‌هایی که در این چند ماهِ گذشته افتاده بود نداشتم. اما این نمایشگاه موجب شد که من بتوانم دیدی کلی نسبت به کاری که انجام داده‌ام پیدا کنم و تمام شدنش دستاوردِ دیگری بود. یعنی من این کارها را انجام داده‌ام، کارها ارائه شد و در این نقطه به پایان رسید. همیشه معتقد بودم که نمایش دادن کمک می‌کند که یک مجموعه بسته شود چون مسائلت را با مخاطب به اشتراک می‌گذاری و در حقیقت آخرین قدم را برای ورود اثرت به جهان برمی‌داری. و از آن‌جا به بعد اثر به زیستِ مستقلِ خودش ادامه می‌دهد. بعد از آن که من این کارها را بر روی دیوار چیدم تازه متوجه شدم که من در این مدت چه کار کرده‌ام و چه اتفاقی افتاده‌است چون زمانی که تو در حالِ کار کردن بر روی اثری هستی خیلی فکرت مشغولِ این نیست که چه اتفاقی در حالِ وقوع است. در آن مرحله یعنی مرحله‌ی شکل‌گیری آثار هر یک از آن‌ها به خودی خود مرا شگفت‌زده می‌کردند. اکنون که آثار را بر روی دیوار چیده‌ام به صورتِ تدریجی به درک کلی از هر مجموعه دست پیدا می‌کنم. این موضوع که هر کدام از این مجموعه‌ها امروز در کنار هم قرار گرفته‌اند برای شخص من هم اتفاق بسیار خوبی‌ست. هر مجموعه، مدت زمانی را که برای آن صرف کرده‌ام، تداعی می‌کند و شاید از این حیث بتوان هر یک از آن‌ها را به نوعی خاطره‌نگاری تشبیه کرد.

فکر می‌کنم برای آرتیست خوب بودن لازم است که تو فاعلِ خوبی باشی و بتوانی کارت را به درستی انجام دهی  اما در عین حال باید بتوانی که یک مفعولِ خوب هم باشی. مفعولی که این امکان را داشته باشد که موردِ زندگی واقع شود. اجازه بدهی که زندگی بر روی تو اثر بگذارد و تو را بهم بریزد و بعد از آن تو با فعالیتت، وضعیتِ تازه‌ای را از آن بیرون بکشی. تصور می‌کنم برای تولید آثارِ هنری با کیفیت لازم است که تو همزمان بتوانی به شدیدترینِ شکلِ ممکن هم فاعل و هم مفعول باشی. و این دو لازم و ملزوم یکدیگرند. شاید بتوان آن را به راه رفتن بر روی بند تشبیه کرد، این که تو بتوانی در لحظه تعادلِ خودت را از هر دوسو حفظ کنی. چون اگر هر کدام از این دو وضعیت از حدِ تعادل خارج شوند، محصولِ با کیفیتی به وجود نمی‌آید.

   دو تا از مجموعه‌های این نمایش‌گاه هستند که دلیلِ خلقشان، بودنِ من در جغرافیایی غیر از محلِ زندگی‌ام بوده‌است؛ مجموعه‌ی «اصفهک» و مجموعه‌ی «بیروت». اصفهک نام روستایی‌ست نزدیکِ بم. چهل سالِ پیش به دلیل وقوع یک زمین لرزه این روستا خالی از سکنه می‌شود و حالا بعد از گذشتِ سال‌ها دو جوان تعدادی از خانه‌ها را درست کرده‌بودند که می‌شد در آن‌ها زندگی کرد و ما در مدتِ ده روز در فضایی زندگی کردیم که برای مدتِ چهل سال خالی از سکنه بوده‌است.  موضوعِ جالب این بود که با گذشتِ چهل سال شما می‌توانستید نشانه‌های زندگیِ این انسان‌ها را از چهل سال پیش مشاهده کنید. فضای عجیبی بود، جایی که کلی انسان در مدتِ چند ثانیه در آن کشته شده‌بودند ولی چیزهایی که ساخته‌بودند همچنان پا برجا بود و از این جهت برای من بسیار تاثیر گذار بود. در آن روستا نخل های زیادی بود. در آن زمان نمی‌دانستم که دقیقن چه اتفاقی درون من می‌افتد اما اجازه می‌دادم که آن فضا بر روی من اثر بگذارد. خودم را در اختیار وضعیتِ موجود در آن فضا قرار دادم. یکی از جالب‌ترین چیزها سوراخ‌هایی بود که در پیکرِ دیوارها به وجود آمده بود و شما می‌توانستید در روز از داخل خانه، بیرون را به وضوح ببینید و این مرا واداشت تا با پالت رنگی‌ای که به رنگ‌های دیوارها شباهت داشت شروع به کار کنم. رنگ‌های نارنجی، اُکر، قهوه‌ای، سیاه که به آن فضا نزدیک بودند. البته این گرایش تا حدود زیادی ناخودآگاه بود. شروع ماجرا هم از سوراخ بود، من شروع کردم به طراحی یک سری سوراخ بر روی کاغذ اما درست نمی‌دانستم که درون این سوراخ‌ها قرار است چه اتفاقی بیافتد. در آخر من ده کاغذ گلاسه‌ای داشتم که سوراخ‌هایی با حجم‌های انتزاعی در آن‌ها نقش بسته بودند. پس از گذشت مدتی شروع به طراحی چشم خودم کردم و بعد از آن چشم‌ها را بریدم و بر روی سوراخ‌ها کلاژ کردم. چشمی که معلوم نیست اکنون، گذشته یا آینده‌ را نگاه می‌کند. در نهایت کارها چشم‌هایی بودند که از یک سوراخ نظاره‌گرِ دنیای بیرون هستند.

   موضوعی که باعث شد مجموعه‌ی «بیروت» به وجود بیاید برای خودم هم جالب بود. زمانی که به بیروت رفته بودم تا مدتی به صورت توریستی در بیروت رفت و آمد کردم و با خودِ جامعه تماس کم‌تری داشتم تا شبی به یک مهمانی دعوت شدم. شاید نزدیک‌ترین تجربه‌ای که من با آدم‌های بیروت داشتم در همان فضا اتفاق افتاد. حسی که از آن‌ خانه و صاحب خانه گرفتم حتی با دیالوگ‌های کمی که بینمان رد و بدل شد، یک تنهاییِ خیلی عمیق بود که افسردگی عمیقی با آن همراه شده بود برخلافِ ظاهر خوشحالی که آدم‌ها در آن‌جا از خود نشان می‌دادند، یک نوع غم در فضا حس می‌شد که شاید مربوط به صاحب خانه می‌شد. یک هفته قبل دوستش فوت شده‌بود، خودش هم سرطان داشت. زمانی که داشتم خداحافظی می‌کردم به من گفت نرو و دست مرا روی سینه‌اش درست جایی که غده‌ای سرطانی بود گذاشت، انگار که بخواهد بگوید همه‌ی این‌ها را دیدی این غده را هم لمس کن. به او گفتم که هرگز فراموشتان نمی‌کنم و بیرون آمدم و همین اتفاق باعثِ پیدایشِ مجموعه‌ی «بیروت» شد. آن زمان نمی‌فهمیدم که چرا این‌کار را می‌کنم چرا که بیروت فضای شادی داشت آدم‌ها خوشحال بودند اما نتیجه‌ی کار مجموعه‌ایست که شما می‌بینید که شاید کمی هم ترسناک باشد. اما تجربه‌ی واقعی و عمیقی که در بیروت داشتم تنها با همان آدم بود و نتیجه‌ی آن برخورد، مجموعه‌ی بیروت است. در مورد باقی مجموعه‌ها هم به همین نحو است یعنی می‌توانم داستانی را که منجر به شکل‌گیری هر کدام از آن‌ها شد را تعریف کنم.در بعضی موضوع شخصی بوده و در برخی دیگر کم‌تر شخصی بوده‌است. اما اتفاقی که در نهایت برای من افتاده‌است اتفاقی شخصی بوده‌است. هر قدر هم کارها راجع به یک فضا باشند و پیرامون مسائلی باشند که به نظر برسد به من ربطی ندارند اما در نهایت تمامشان به من مرتبط هستند. پس مرزبندیِ این تجربه‌ها در طراحی، دقیقن به شیوه‌ی تجربه‌ی من از آن موضوعات مرتبط است.


ـ دست‌ها، چشم‌ها و حتی پرتره‌هایی از خودِ شما بی هیچ تلاشی برای انطباق با الگوهای به وجود آمده در مجموعه، به شیوه‌های گوناگون در کنار هم و گاهی تنیده در هم ظهور و حضور یافته‌اند. چه مسائلی شما را به برهم‌زدن همواره‌ی این هم‌نشینی سوق می‌دهد؟ به بیان دیگر حضور بی‌واسطه‌ی اعضای بدن در کنار پرتره‌هایی از صورتِ خودتان که در وضعیت‌های گوناگون با یکدیگر تعامل و تقابل یافته‌اند، شما را به سمت چه نوع مواجهه‌ای با محیط پیرامونتان سوق می‌دهد؟

من تعداد زیادی دفتر دارم که از گذشته تا امروز در آن‌ها نوشته‌ام و همین طور روی هم آرشیو می‌شوند. در آن‌ها می‌نویسم که چه چیزی در ذهنم می‌گذرد، چند وقت پیش وقتی دفترم را ورق می‌زدم رسیدم به دوره‌ای که من این کارها را شروع کردم. در آن‌جا نوشته‌بودم «چه چیز اهمیت دارد؟» جواب داده بودم : «کارت و هنرت» پرسیده بودم «چه چیز اهمیت دارد؟» پاسخ داده‌بودم «برنامه‌هایت و آن‌چیزهایی که می‌خواهی خلق کنی.» سوال کرده‌ بودم « چه چیزی برایت اهمیت ندارد؟» جواب داده بودم «هر چیز جزئی، مبتذل و بی‌اهمیتی که ممکن است در زندگی اتفاق بیفتد.» شروع این کارها از آن‌جا بود که متمرکز شدم به موضوعی که برایم از همه چیز مهم‌تر بود. در حین انجامِ این کارها بیش‌تر از هر زمانِ دیگری از خودم می‌خواستم که بی‌واسطه باشم. اما این بار بیش از هر زمانِ دیگری این موضوع را از خودم می‌خواستم. چیزی که در پروسه‌ی خلق این کارها چندین بار به صورتِ جدی از خودم خواستم این بود که «بیش از این چه می‌توانم انجام دهم؟». هر کدام از ما تصویری از خود داریم که آن تصویر وابسته به شخصیتی‌ست که خودمان برای خودمان بر اساسِ تجربیات و زندگی‌ای که کرده‌ایم،ساخته‌ایم و شاید تصویری‌ست که دیگران از ما ساخته‌اند و در خیلی از مواقع ما عملن در مقابل این تصاویر تسلیم می‌شویم و قبول می‌کنیم که بله ما همین هستیم و جز این نیستیم. زمانی که بر روی این پروژه کار می‌کردم تلاش کردم تا آن تصویر را بهم بریزم. یک بخش زیادی از ماجرا مربوط به این بود که من تلاش کردم که این تصویرها را برای خودم بشکنم. فکر می‌کنم در مصاحبه‌ی قبلی‌مان بود که به شما گفتم انسان‌ها از هر چیز دیگری برای من مهم‌تر هستند و من ترجیح می‌دهم که آن‌ها را نقاشی کنم و گرایشی به تصویر طبیعت یا گل و گیاه ندارم، اما حالا با یک فاصله‌ی زمانی چند ماهه شما می‌بینید که من این‌جا نشسته‌ام و کارهایی که اطرافمان روی دیوار قرار گرفته‌اند مسیرهایی متفاوت از شخصیتِ کاری همیشگی‌ام را طی کرده‌اند.  این درست نتیجه‌ی همان تلاش برای شکستنِ تصویرهایی‌ست که پیش‌تر برای خودم ساخته‌بودم یا تصاویری که دیگران از من در ذهن داشتند. خواستم تا قابلیت‌های جدیدتری از خودم را تجربه کنم. شاید اولین بار بود که این اتفاق در من به این شدت می‌افتاد. باید بگویم که پروسه‌ی بسیار لذت بخشی بود و احتمالن این کار را با همین شدت برای خودم تکرار خواهم کرد. چراکه تصور می‌کنم که با شکستن و خراب کردن، فرصتی دوباره برای ساختن و خلق تصویری جدید به وجود می‌آید و این برایم بسیار لذت بخش است. فکر می‌کنم که هنر، چنین فرآیندی را برای ما رقم می‌زند، تو تصویر و یا واقعیتی را که در بیرون تجربه کرده‌ای را درونِ خودت می‌شکنی با خودت ترکیب می‌کنی و تصویر تازه‌ای خلق می‌کنی. به بیانِ دیگر در این بین یک فعل و انفعال اتفاق افتاده است و برای فعل و انفعالِ درست، ما به یک فاعل و مفعولی احتیاج داریم که جایشان مدام باهم عوض ‌شود. در این مجموعه کار به همین شکل بوده‌است یعنی من و جهانِ پیرامونم همزمان و به صورتِ دوسویه فاعل و مفعول بوده‌ایم؛ معادله‌ای دوسویه که در نهایت منجر به شکل‌گیری این آثار شد.


ـ پرسش پایانی این گفت و گو بی‌واسطه به سوی روند کاری شما کشیده می‌شود. خانم اسکندرفر ارائه‌ی مجموعه‌ی «چی تو سرته؟» با مولفه و ویژگی‌هایی که از آن‌ها صحبت شد تا چه میزان به نیازِ دانستن پرسشی که عنوان نمایشگاهِ شما را به وجود آورده‌ پاسخ داده‌است؟ آیا ارائه‌ی مجموعه‌ی پیش‌رو نیاز شما را به بیانِ بی‌واسطه‌ی افکارتان پاسخ داده‌است یا این مجموعه میل شما را به تاکید و کار بر روی این بی‌واسطگی چند برابر کرده و در آینده قصد دارید تا شیوه‌ها و مسیرهای دیگری را برای رسیدن به این وضعیتِ «بی‌واسطگی» بیازمایید؟ اساسن اگر مجموعه‌  طراحی‌هایی که در سال‌های گوناگون ارائه کرده‌اید را در کنار هم قرار دهید، چه مرزبندی برای ارائه‌ی آن‌ها نزدِ خودتان قائل می‌شوید؟ و در پایان چه موضوعی شما را به کار بر روی مجموعه‌ی طراحی‌های بعدی‌تان سوق می‌دهد؟

در حالتِ کلی باید بگویم که از تجربه‌ای که در روندِ شکل‌گیری کارهای این مجموعه داشته‌ام، راضی هستم. همان‌طوری که در پاسخ به پرسش اول تشریح کردم، مولفه‌ی «بی‌واسطه‌گی» به نظرم یک مساله‌ی کاملن ضروری در تولید اثرِ هنری‌ست، یعنی چیزی نیست که بگویم من این هفته آن را مصرف می‌کنم و هفته‌ی دیگر به کناری می‌گذارمش. بلکه مثل نفس‌کشیدن لازم است یعنی همان طور که در این مجموعه و مجموعه‌های قبلی این مولفه در من وجود داشته است در مجموعه‌های بعدی هم به شکلی متفاوت بروز خواهد یافت. تصور می‌کنم مسیری که هر کس در پروسه‌ی کاری و زندگی خود در پیش می‌گیرد مانند کوه‌نوردی‌ست، یک جاهایی شیب تند می‌شود، رفتن سخت‌تر و در جایی دیگر شیب ملایم می‌شود و حرکت آسان‌تر و این بی‌واسطه‌گی جزءِ آذوقه‌هایی‌ست که حتمن باید در کوله‌ی من باشد تا بتوانم تجربه‌های پیش‌رو را به بهترین نحوِ ممکن ثبت و درک کنم. اما این‌که این مولفه چگونه و به چه شیوه‌ای در کارهای بعدی من اتفاق می‌افتد برای خودم هم مجهول است چراکه این موضوع بستگی به اتفاقاتی دارد که در آینده در زندگیم خواهد افتاد و حتی نمی‌توانم حدس بزنم که مجموعه‌ی بعدی که کار خواهم کرد در چه مدیومی خواهد بود؛ نقاشی، عکاسی، طراحی، فیلم. الان احتیاج دارم که زمانی بگذرد تا اتفاقاتی که در این مجموعه افتاده است را هضم کنم تا در ادامه بتوانم در پروسه‌ی زندگی مجموعه‌ی بعدیم را شکل دهم.

در مورد بخشی از پرسشتان که منعطف به مجموعه‌های قبلی و قیاسش با این مجموعه بود باید بگویم این مساله نیازمند این است که من از فاصله‌ای دور به تمام این مجموعه‌ها نگاه کنم که در حال حاضر به این دلیل که ذهنم تمامن مشغول این مجموعه‌است این فاصله‌گیری برایم ممکن نیست. اما در حالت کلی از روند ماجرا راضی هستم و موضوعی که موجب این رضایت در من شده‌است احساسِ شگفت‌زده‌گی‌ای بود که درطی خلق مجموعه ها به من دست می‌داد و نشان از این داشت که این کارها، کارهایی نیستند که در گذشته انجام داده‌باشم و گامی جدید در پروسه‌ی کاری من هستند. در نهایت تصور می‌کنم هر قدر که خلوص بیش‌تری در روندِ کاری شامل ِحال و کارت شود نشان از اتفاقی بهتر و با کیفیت‌تر در آن مجموعه خواهد بود.

ـ  خانم اسکندر فر، ممنون از زمانی که به این گفت‌و‌گو اختصاص دادید.


www.SamiraEskandarfar.com

 

 

 

 

gall_img gall_img gall_img gall_img gall_img gall_img gall_img

تگ های این مطلب :


, , , , , , , , , ,