» گفت و گو با سمیرا اسکندرفر | هنرمندِ نماهای نزدیک

گفت و گو با سمیرا اسکندرفر | هنرمندِ نماهای نزدیک

گفت و گو با سمیرا اسکندرفر | هنرمندِ نماهای نزدیک

۰۶ آذر ۱۳۹۵

ـ برای سخن گفتن از محدوده‌های شخصی و اجتماعی، دانستنِ محدودیت های موجود پیرامونِ شخص و یا گروهِ اجتماعیِ موردِ بحث، کافی نیست و همواره مولفه‌های زیستی از قبیلِ تجربه‌ی مستقیمِ زندگی در درونِ این محدوده‌ها منجر به درکی دیگرگون از این گستره‌ها می‌شوند و در نتیجه خوانش‌های متفاوتی از مختصاتِ این محدوده‌ها در اختیارِ ساکنان آنان و یا حتی افرادِ خارج از آن محدوده‌ها قرار می‌دهد. خانم اسکندرفر کمی از محدوده‌هایی که ذهن شما را به تجربه‌های متفاوت از طراحی و نقاشی تا فیلم‌سازی  وامی‌دارد برای بگویید. آیا محدودیت‌ها عامل اصلی تحریک شما به سمت خلق آثارتان هستند یا پرسش از چگونگیِ تعاملاتِ موجود در محدوده‌‌ها شما را به حرکت وامی‌دارد؟

.

ـ به طور کلی هیچ‌گاه خود را مقهور هیچ گونه محدودیتی اعم از محدودیت‌های اجتماعی، خانوادگی یا انواع دیگر آن نکرده‌ام. و ترجیح داده‌ام که خود محدوده‌هایم را تعیین کنم و هر زمان محدودیتی را پیش روی خود دیدم تلاش کردم تا با روش‌هایی که خودم آن‌‌ها را ساخته‌ام، از آن محدودیت‌ها خارج شوم، و هیچ گاه خود را تحت تاثیر محدودیت خاصی قرار نداده‌ام. فکر می‌کنم که «آزادی» و «محدودیت» مفاهیمی نسبی هستند. تصور من این است که این مفاهیم از یک جایی به بعد گستره‌ها و معنا‌ی شخصی می‌یابند به این مفهوم که هر فرد، در زندگی شخصی خود این محدوده‌ها را تعیین می‌کند. از نظر من برای هر فرد لازم است که در زندگی‌ خویش محدودیت‌ها را درک و تجربه کند، تا از خود شناختِ بهتری پیدا کند. مفاهیمی نظیرِ «آزادی» و «محدودیت» در طولِ تاریخ بسیار دست‌مالی شده‌اند و افرادِ مختلف در شرایطِ گوناگون از این مفاهیم به نفع خویش استفاده‌ کرده‌اند در حالی که به زعم من نمی‌توان از این مفاهیم تعریف ملموس و جهان شمولی ارائه داد چرا که ساز و کارِ درکِ این دست از مفاهیم در هر شخص با تحربه‌ی زندگی‌اش به صورت منحصر به فردی ایجاد می‌شود. به خصوص کلمه‌ی «آزادی» که انسان‌ها در طول تاریخ به خاطر آن کارهای بسیاری کردند و حتی به بهانه‌ی آن، «آزادیِ» بسیاری دیگر را سلب کرده‌اند. در نهایت تصور من این است که این دو مفهوم یعنی «آزادی» و «محدودیت» از آن دست مفاهیمی هستند که تلاش برای ارائه‌ی تعاریفِ کلی از آن‌ها، زایشِ ابتذال می‌کند. ما همواره در تعامل با افراد دیگر جامعه هستیم هر قدر هم که تلاش کنیم خود را ایزوله کنیم تا بتوانیم دنیای شخصی خود را داشته باشیم بازهم ما یک بخش از کلی هستیم که باید با آن در تعامل باشیم و نمی‌توانیم این‌گونه تصور کنیم که شخص جدای از این کل، هر کاری که دلش بخواهد را می‌تواند انجام ‌دهد. در این میان تعریفِ محدوده‌های شخصی و اجتماعی می‌تواند به ترسیم درست‌تر مرزها کمک کند. این یک قانون مشخص است، زمانی که شما قصد دارید، یک سری چیزها را به دست بیاورید باید بپذیرید که چیزهای دیگری را در مقابل از دست خواهید داد. و این نتیجه‌‌ی تعیین محدوده‌ی شخصی برای هر فرد می‌باشد. محدوده و محدودیت دو مفهومِ متفاوت هستند، محدوده شاملِ مرزهای شخصی‌ست که هر فرد در زندگی برای خود تعیین می‌کند ولی محدودیت، مفهومی ست  ناشی از عواملِ بیرونی، که فرد را به چالش می‌کشد.

از سوی دیگر در فضاهای هنری در برخی موارد استفاده‌ای که از این دست مفاهیم می‌شود، سواستفاده‌ی محض است. به نظرِ من، هنر تنها موضوعی در زندگی‌ست که مبتذل نیست و خودش به لحاظِ معنایی دارای استقلال است و وابسته به هیچ چیزِ دیگری نیست. هنر یعنی آزادی محض، ولی اگر من در هنر بخواهم از محدودیت‌های خود سخن بگویم و یا آن‌ها را به رخ بکشم  و از این طریق بخواهم توجه دیگران را جلب کنم، نتیجه‌ی کار چیزی جز دروغ و ابتذال نخواهد بود، در حالی که  هنر مساله‌ای است که در آن دروغ و ابتذال جایی ندارد. به بیانِ دیگر، کسی که تولید هنر می‌کند به نوعی تولیدِ حقیقت می‌کند، حقیقتِ شخصیِ خود. هرچند که شاید حقیقت نیز خود موضوعی نسبی‌ است و هر انسانی به شیوه‌ی خود، حقیقت را درک و دریافت می‌کند. اما پایه‌ی اولیه‌ برای خلقِ اثرِ هنری، داشتنِ صداقت در مواجهه با حقیقتی ست که شخص درک می‌کند. من هرگز در این فکر نبوده‌ام که با نمایشِ محدودیت‌های شخصی خود، تولیدِ اثر کنم چرا که داشتنِ محدودیت، امری بدیهی ست، به بیانِ دیگر اساسِ رشد در زندگی برای هر شخص، وابسته به نوعِ مواجهه‌ی او با محدودیت‌های پیشِ رو ست. از نظرِ من، در اغلبِ مواقع، محدودیت‌هایی که شخص برای خود ایجاد می‌کند در قیاس با محدودیت‌هایی که جامعه و یا یک نظام برای  او ایجاد کرده، چندین برابر بزرگ‌تر است. ما همواره در محدوده‌های شخصی خود به سر می‌بریم و آن‌چه در قالب هنر با دیگران به اشتراک می‌گذاریم، تجربه‌های شخصیمان از زیست و زندگی در این محدوده‌ها است. چون همین تجربه‌هاست که درک ما را از  زندگی و محیطِ پیرامونمان  روشن می‌کند. در نهایت در پروسه‌ی کاریِ من نیز این روند اتفاق می افتد که در بسیاری از موارد محدوده‌های خویش را تعیین می‌کنم تا بتوانم تمرکز خود را در مسیر کاری حفظ کنم.

.


ـ خانم اسکندر فر، کمی از عواملی که باعث تحریک ذهن شما برای خلق آثارتان می‌‌شود برای ما بگویید. موضوعاتی که شما را وامی‌دارند تا پیرامون آن‌ها بیاندیشید و در آثارتان نسبت به آن‌ها واکنش نشان دهید.

.

من فکر می‌کنم هر هنرمندی پیش از آن‌که بخواهد روی هنر خود کار کند باید روی زندگی خویش کار کند. کاری که من در تمام این سا‌ل‌ها انجام داده‌ام این است که زندگی کرده‌ام به شدید‌ترین و عمیق‌ترین شکلی که می‌توانستم و از پس آن برمی‌آمدم و اجازه‌ دادم که تجربه‌ی زندگی روی من اثر بگذارد و همواره تولیداتی که داشته‌ام نتیجه‌ی همین شیوه‌ی زندگی بوده‌است. به این معنا که مسایل مختلفی که تجربه‌ کرده‌ام و شیوه‌ی تجربه‌ی آن‌ها، هرکدام روی من تاثیراتی داشته‌اند که مجموعه‌ی آن‌ها در هر دوره‌ای باعثِ تولیدِ آثارِ مشخصی در آن دوره شده است. در هر دوره ‌هم این تحریک به شیوه‌ای متفاوت اتفاق افتاده است، که نتیجه‌ی آن در یک کانسپتِ متفاوت و با ابزارِ مشخصی تولید شده است. همیشه سعی کرده‌ام نیازهایم را بشناسم و با شناخت بر اساس‌شان کار کنم، در دوره‌های مختلف این نیاز متفاوت است. به طورِ مثال یک دوره‌ای این موضوع پیش می‌آید که دست، فیزیک و بدنم را وارد کار کنم و این باعث می‌شود که به سراغ نقاشی بروم.  به نوعی همیشه تلاش کرده‌ام که فاصله‌ی آن‌چیزی که در ذهنم اتفاق می‌افتد و حسی که دارم با آن چیزی که اتفاق می‌افتد را کم کنم. در واقع آن‌چیزی که مرا تحریک کرده‌است در پروسه‌ی کاری من تبدیل به کار می‌شود و من هم در حالتی از انفعال به آن عاملِ تحریک اجازه‌ی بروزِ بی‌واسطه می‌دهم. در نهایت تمام این مسائل باز می‌گردد به نیازهایی که من در درونِ خود با آن‌ها مواجه می‌شوم و شیوه‌ای که برای پاسخ به آن نیازها پیدا می‌کنم.

.


ـ خانم اسکندرفر با نگاهی به مجموعه‌ آثاری که در طی ده سال اخیر خلق کرده‌اید می‌توان گفت که شما خود را به هیچ گستره و مرزِ مشخصی محدود نکرده‌اید و همواره به تجربه‌های متفاوتی در غالب مدیوم‌های گوناگون دست زده‌اید، اما آن‌چه می‌توان  با اندکی تامل در مجموعه‌ی آثار شما یافت، تمرکزِ تجربه‌گرایی‌تان در گستره‌ی کاراکترهایی با جنسیتِ مونث است، به نحوی که شاید بتوان گفت بیش از هشتاد درصد از کاراکترهای آثارِ شما را زنان تشکیل می‌دهند. آیا تمرکز بر این محدوده‌ی جنسیتی، ناخودآگاه است یا به عمد این گستره را برای تجربه‌گرایی خویش برگزیده‌اید؟ به نظر می‌رسد که شما مانند سیمون دوبووار زنان را جنس دوم نمی‌دانید، کمی درباره‌ی چرایی گرایشتان به این موضوع برای ما توضیح دهید.

.

ـ  در موردِ این‌که خودم را به هیچ مرزِ مشخصی محدود نکرده‌ام شاید در نگاهِ اول و در یک بازه‌ی زمانی  ده‌ساله این گونه به نظر رسد اما واقعیت این است که در دوره‌های مختلفِ زمانی برای خود محدوده‌ تعریف کرده‌ام زیرا برای من، آزادیِ بی‌حد و حصر در محدوده‌هایِ زمانیِ کوتاه، جلوی کارکردنِ  منظم و متمرکزم را می‌گیرد.  به طورِ قطع یک بخش از تمایلِ من به کاراکترهای زن، ناخودآگاه بوده‌است و متاثر از جنسیتِ خودم است. بخشِ دیگر این موضوع برمی‌گردد به این مساله که از دیدگاه من کارِ هنری کردن معادلِ پیدا کردنِ شناخت است. یعنی شناختِ خودم و شناختِ جهانی که با آن‌ در ارتباط هستم. در زندگیِ شخصی، دوستانِ همجنسِ کمی دارم. زمانی که مساله‌ی شناخت پیش می‌آید، من از منظر یک زن، جهان را موردِ شناخت قرار می‌دهم. از سوی دیگر باید گفت، خیلی از آثاری که تولید کرده‌ام، به نوعی سلف پرتره‌ هستند. من حتی زمانی که یک مرد را به تصویر می‌کشم بازهم در حال خلقِ یک سلف پرتره هستم. نیچه در جایی می‌گوید: «ما همواره، تنها در محفلِ خود هستیم.» ما همواره از طریق چشم‌ها و ذهنیتِ خود که محدود به تجربه‌ی زیسته‌ی ماست، مسایلِ پیرامون خود را تماشا می‌کنیم. در واقع ما همواره محدود به خودمان هستیم. این که بتوانی تکه‌ای از پازلِ خود را در دیگران ببینی و از طریقِ ارتباطِ با آن‌ها به درکِ درستی از خود و دیگری برسی، و از این راه به شناختی از خود دست پیدا کنی، وضعیتی ست که  من همواره در پیِ آن بوده‌ام. وقتی در حالِ ساختِ پرتره‌ای هستم، در حالِ فکر کردن به احساس و درکی  هستم که از طریقِ آن شخصیت در زندگیِ من به وجود می‌آید. تصور می‌کنم اغلب، آثارِ هنرمندان به نوعی سلف پرتره هستند. به بیانِ دیگر، هنرمند همواره در حالِ ارائه‌ی جهانِ موردِ درک و شناخت خود به دیگران است. حال این ارائه ممکن است حتی شکلی سورئال به خود بگیرد، اما به هر شکل، این شیوه‌ی شناختِ هنرمند است که در حالِ عرضه شدن به دیگران است. حال این موضوع که چرا اغلب شخصیت‌های آثار من زن هستند درست به همین قضیه بازمی‌گردد که من زن هستم و از طریقِ این جنسیت بیش‌تر می‌توانم مسائلِ  پیرامونِ خود را درک کنم و هنر امکانی‌ست که می‌توانم از طریقِ آن، نگاه و تفسیری زنانه به دنیای‌ بیرون ارائه دهم. از سویِ دیگر  زن‌ها واقعن برای من از هر لحاظ، کنجکاوی برانگیز هستند. شاید بسیاری از مواقع، از طریقِ پیدا کردنِ اشتباهاتشان، توانسته‌ام به این درک برسم که من نباید مرتکبِ چنین اشتباهاتی شوم. زن‌هایی که برای من بیش‌تر جذاب بوده‌اند زن‌هایی بوده‌اند ساختارشکن، زن‌هایی که در غالب‌های معمول نگنجیده‌اند و مرز‌ها را تخریب کرده‌اند. مادر بزرگِ من کسی بود که در سنین هفده یا هجده سالگی زمانِ زیادی را نزدِ او می‌گذراندم. ما در آن روزها باهم گفت‌وگویی داشتیم که شاید بدونِ آن که او بداند، شیوه‌ی زندگیِ آینده‌ی من، برپایه‌ی همان گفت و گو شکل گرفت. یادم هست که به او گفتم: «مادر بزرگ اگر یک بارِ دیگر به دنیا می‌آمدی، چه می‌کردی؟» مادر بزرگ من ده بچه به دنیا آورد، در یک روستا به دنیا آمده بود و هیچ سوادی نداشت، ولی واقعن می‌توانم بگویم که یک آزاد اندیش بود. به من گفت «اگر یک بار دیگر به دنیا بیایم، هرگز ازدواج نمی‌کنم، بچه‌دار نمی‌شوم. درس می‌خوانم، سرکار می‌روم، پول درمی‌آورم و آن طور که بخواهم زندگی می‌کنم.» این چیزی بود که مادر بزرگم، نزدیک به بیست‌سال پیش به من گفت و تقریبن با کمی بالا و پایین به فرمولِ زندگیِ من بدل شد. چون دلم نمی‌خواست که بعدها، من هم بنشینم و این حرف‌ را به کسِ دیگری بگویم. یکی دیگر از فرمول‌هایی که همواره در زندگی سعی کردم داشته‌ باشم این است که هیچ کسِ دیگری جز من، مسئولِ زندگی من نیست. هیچ کسِ دیگری مسئولِ آزادی، یا عدمِ آزادی یا خوشبختی یا بدبختیِ من نیست. هیچ گاه خودم را در موضعِ قربانی قرار نمی‌دهم؛ که اگر این طوری می‌شد، من هم این گونه می‌شدم یا اگر وضع جامعه‌ی ما به فلان شکل بود و یا اگر پدر و مادر من این چنین بودند و … . من از یک جایی به بعد واقعن تصمیم گرفتم هیچ کس جز خودم را مسئولِ زندگیم ندانم و به عنوانِ یک فردِ بالغ، مسئولیتِ زندگی خودم را به عهده داشته‌ باشم. در عینِ حال همواره یک احساسِ مسئولیت، نسبت به جنسیتِ خود، داشته‌ام. همان‌طور که نسبت به خانواده یا کشور و سرزمینم احساسِ مسئولیت می‌کنم، نسبت به جنسیتِ خودم هم احساسِ مسئولیت می‌کنم. همیشه به این موضوع فکر کرده‌ام که چقدر زن‌ها بوده‌اند که در طولِ تاریخ به دلایلِ مختلف از قبیلِ شرایطِ زیستی و زندگی مانندِ مادر بزرگ خودم، در شرایطی قرار گرفته‌اند که نتوانسته‌اند آن‌چیزی که باید، باشند. من احساسِ مسئولیت می‌کنم در قبالِ تمامِ زنانی که نتوانستند آن‌طور که  باید و شایسته‌شان بود، زندگی‌ کنند.در نهایت فکر می‌کنم، چیزی که امروزه جهان از آن اشباع شده‌است، نگاه و ساختارِ مردانه ‌است، به نظرم چیزی که امروز جهان و هنر به آن احتیاج دارد، دریافت و شناختِ نگاهِ زنانه است آن هم در کیفیت‌ها و موقعیت‌های مختلف. با کنارِ هم قرار گرفتنِ این دو نگاه، جهان به تعادل می‌رسد و شاید وضعیت بهتری پیدا کند.

.


ـ شما در مدیوم‌های گوناگونی نظیر طراحی، نقاشی، عکاسی، ویدئو و حتی سینما آثارِ مختلفی خلق کرده‌اید و در اغلبِ آن‌ها از فاصله‌ای نزدیک به کاراکتر‌ها و موضوعاتِ خود پرداخته‌اید به این معنا که در نقاشی‌ها و طراحی‌های شما اکثر آثار را می‌توان در غالبِ پرتره‌هایی متنوع از کاراکترهای گوناگونِ دوره‌های کاریتان بررسی کرد و  در  فیلم، ویدئوها و عکس‌هایتان نیز اغلب کادر‌های خویش را بسته و متمرکز بر کاراکترهایتان برگزیده‌اید. دلیل این نگاه نزدیک به شخصیت‌های آثارتان چیست؟

.

ـ یکی از مسائلی که من در طی تمام این سال‌ها آموخته‌ام این است که آن‌چیزی که هستی باید به شدیدترین، شکلِ‌ ممکن اتفاق بیافتد و نزدیک‌ترین به خودت باشد. و دلیل آن که گفتم موضوعِ اصلی کارِ من شناختِ خود هست، این است که همان شناخت است که در نهایت واردِ کار می‌شود. چیزی که من از کودکی به خاطر دارم آن است که وقتی نقاشی می‌کشیدم، کل کادرِ من، تصویرِ چهره‌ای بود که لب به لبِ کاغذ را می‌پوشاند. و این قضیه‌ایست که تصور می‌کنم در ذاتِ من است و من با آن به دنیا آمده‌ام این که  آدم‌ها را در نمایِ نزدیک ببینم. و از دورانِ کودکی تا امروز کنجکاویِ عجیبی روی شناختِ آدم‌ها و روابطشان داشته‌ام. موضوعی که راجع به خودم کشف کرده‌ام این است که قرار نیست تغییر کنم و تبدیل شوم به آدمِ دیگری. به عنوانِ مثال طبیعت هیچ‌گاه روی من اثری نداشته است یا خیلی تاثیر کمی داشته‌است. این‌طور هستم که انسان‌ها برایم اهمیتِ بسیاری دارند. پرتره‌ی‌ انسان‌ها یعنی حس و حالی که از حالتِ چهره‌، چشم‌ها و فیزیکِ آن‌ها به من انتقال می‌یابد و تاثیری که این چهره بر روی من داشته‌، برایم مهم‌ترین مساله بوده است. در نتیجه فکر می‌کنم همین قضیه در کارِ من رسوخ پیدا کرده و من هیچ  تلاشی برای جلوگیری از این روند در کارهایم نداشته‌ام. ردِ این اتفاق را می‌توان در مدیوم‌های مختلفی که استفاده کرده‌ام نظیرِ نقاشی، طراحی، عکاسی و یا سینما دید. من آدم‌ها را در نمای نزدیک و  کلوزآپ می‌بینم نه در لانگ شات. آدمی که دور است برای من قابل تعریف نیست، یعنی حتی در ذهنِ من شکل نمی‌گیرد. آدم‌ها و موجوداتی که قرار است با آن‌ها ارتباط داشته‌باشم باید به من نزدیک باشند. من انسان‌ها را کلوز آپ می بینم، و زمانی که خیلی نزدیک می‌شوید فضا را نمی‌بینید، فکر می‌کنم علتِ تخت بودنِ کارهای من، همین است. شاید بتوان گفت نگاهی که نسبت به شخصیت‌ها در آثارم دارم و این بی‌فضایی، نگاهی‌ست بسیار انتزاعی، زیرا همه‌چیز به صورت و چهره‌ی فرد خلاصه می‌شود. یعنی من روایت،‌ فضا و هرچیزِ دیگری را حذف می‌کنم و تنها چیزی که ارائه می‌دهم از طریقِ پرتره‌ی شخص است. و البته این کارِ ساده‌ای نیست، هر چند شاید در ظاهر این طور به نظر برسد. من سعی می‌کنم با محدود کردنِ خود به امکاناتی تازه برای روان‌شناسی و بیانِ حس در پرتره و چهره‌ی انسان‌ها دست پیدا کنم. به طورِ مثال در نمایشگاهِ «وات فیلم» من پرتره‌هایم را در حالاتِ فیزیکی و حسیِ مختلفی موردِ مطالعه قرار دادم. یکی از آن‌ها افتاده است، دیگری سرش را رو به بالا گرفته است. از سوی‌ دیگر هر کدام از این پرتره‌ها حس و حال‌ِ متفاوتی دارند که این وضعیت به انحاءِ گوناگون در تکنیکِ کاری من نیز راه پیدا کرده‌ است.  بخشِ زیادی از این پروسه‌ی کاری شاملِ هم‌ذات‌پنداریِ من با شخصیتِ مورد نظر می‌شود، این موضوع تا آن‌جا پیش می‌رود که شاید بتوان گفت در حینِ کار، شخصیتی که در حالِ ساختنِ پرتره‌ای از او هستم تبدیل به یکی از مهم‌ترین آدم‌های زندگی‌ام می‌شود. به این علت که واقعن باید با او ارتباط بگیرم تا در نهایت بتوانم بگویم که کاری که انجام داده‌ام همان چیزی‌ست که باید اتفاق می‌افتاده است. یعنی شاید بتوان گفت رابطه‌ای کاملن دو طرفه است، البته شخصی که در حال کارکردن روی او هستم به طور قطع از این موضوع بی‌خبر است اما من در خلوتِ خویش اجازه می‌دهم که او روی من تاثیر بگذارد. و این تاثیرگذاری زوایای مختلفی مانند ظاهر، حس و حال و …  پیدا می‌کند. حتی در بسیاری موارد حالتِ‌ صورت و یا حس و حالِ من شبیهِ شخصیتی می‌شود که در حالِ تصویر کردنش هستم. در نهایت اتفاقی که می‌افتد به هیچ وجه ساده  نیست که من بگویم پرتره‌ای کشیدم و تمام شد و رفت. برای من همواره بخشِ عمده‌ای از نقاشی‌کردن برمی‌گردد به روانشناسی، به این معنا که من در کارم شخصیتِ موردِ نظر را روان‌شناسی می‌کنم، از سوی دیگر کار هم به نوعی مرا روان‌شناسی می‌کند. شاید عجیب به نظر برسد اما واقعیت دارد که در جایی نیز، من اجازه می‌دهم که پرتره‌ی پیش‌رویم به من بیاموزد. یعنی به من این امکان را بدهد که حس‌های انسانی را بهتر و عمیق‌تر درک کنم. دربیش‌ترِ وقت‌ها، کار کردن برای من درست مثلِ تجربه‌ی زندگی‌ست و همان‌گونه که در زندگی اجازه می‌دهم که تجربه‌های گوناگون روی من تاثیر بگذارند، مرا تغییر دهند و در نهایت مرا به خودم نزدیک ‌تر کنند، در پروسه‌ی کاری نیز اجازه‌ می‌دهم که اثرِ پیش‌رو این کار را برای من انجام دهد.

در مورد انتخابِ شخصیت‌هایی که پرتره‌های آثارم را تشکیل می‌دهند باید بگویم که این انتخاب به اصلن اتفاقِ عجیبی نیست، تمامِ کسانی که من در زندگی با آن‌ها معاشرت کرده‌ام کسانی هستند که با آن‌ها رابطه‌ی نزدیکی برقرار کرده‌ام، تلاش کردم که آن‌ها را بشناسم و درک کنم و رابطه‌ای که بینِ ما به وجود می‌آید را حفظ کنم. البته تا جایی که یک حرکتِ رفت و برگشتی در آن اتفاق می‌افتد و دو طرف از یکدیگر می‌آموزند. در نتیجه در بعضی موارد این دوستان و نزدیکانِ من بوده‌اند که در کارم آمده‌اند.

بخشی از این علاقه‌ی من در زندگی به رابطه‌ی نزدیک، گاهی به یک هنرمند باز می‌گردد. در دوره‌های مختلف، گاهی یک هنرمند برای من جذاب شده است و من تمام آثارش را موردِ مطالعه قرار داده‌ام و پیگیرِ مصاحبه‌ها و ماجراهای زندگیِ او بوده‌ام. و آن شخصیت به نحوی تبدیل به دوستِ من در آن دوران شده است. درست مانند اتفاقی که در حینِ کارکردن بر روی یک پرتره‌ می‌افتد که او نمی‌داند که من در حالِ‌کارکردن بر روی پرتره‌ی او هستم اما به هر حال بر روی من تاثیر می‌گذارد، در مورد آن هنرمند نیز همین اتفاق در زندگی من می‌افتد. خیلی از آن‌ها حتی مرده‌اند و بدونِ آن‌که بدانند دوره‌ای از زندگی مرا اشغال کرده‌اند، به من یاد داده‌اند و به نحوی بر روی من تاثیر گذاشته‌اند. من این امکان را برای خود فراهم می‌کنم که بفهمم، چه چیزی در زندگی مرا جذب خود می‌کند. فکر می‌کنم چیزی ما را در زندگی جذبِ خود می‌کند که ما بخشی از خود را در آن می‌بینیم و با رابطه با آن شخص یا موضوعی که برای ما جذاب شده این امکان فراهم می‌شود که خود را بهتر بشناسیم و شاید درکِ بهتری از خود و زندگیمان پیدا ‌کنیم.

.


ـ آثارِ شما گستره‌ی وسیعی از مدیوم‌های گوناگون نظیرِ طراحی، نقاشی،عکاسی، ویدئو، فیلم و حتی داستان‌نویسی را شامل می‌شود. شاید یکی از نخستین تجربه‌هایی که شما را به فضای هنری معرفی کرد، داستانِ «اتاقِ الکل» بود که شما خرداد ۱۳۸۴ در شماره ۶۵ نشریه گلستانه منتشر کردید. دلیل این طیف وسیع تجربه‌گرایی در شما چیست؟ چه عامل یا روندی در شما تعیین می‌کند که موضوع پیش رویتان را در کدام مدیوم می‌توانید پیش ببرید؟ آیا این انتخابِ مدیوم، پیش از اجرای کار برای شما اتفاق می‌افتد یا ممکن است یک موضوع مشخص را در چند مدیوم مختلف به صورتِ همزمان تجربه کنید و پیش ببرید؟

.

ـ موضوعی که در طی این سال‌ها فهمیده‌ام آن است که من به مدیوم‌های مختلفی علاقه دارم. و این علاقه اندک اندک به وجود آمده است. به طور مثال بچه‌ که بودم به نقاشی علاقه‌مند بودم بعدتر شروع کردم به نوشتن، در هجده سالگی گرایش به سینما و فیلم پیدا کردم و همین طور این روند ادامه‌ یافت. موضوعی که فهمیدم آن است که من با هر مدیومی تواناییِ انجامِ کارِ مشخصی را دارم. کاری که من در نقاشی می‌کنم در اکثر مواقع این است که تصویری با وقار تولید می‌کنم در ویدئو به نحوی دیگر، شاید بتوان گفت  حرکت و تغییر نماها امکانِ  بروزِ نوعی دیوانگی را فراهم می‌کند. در نوشتن، باز به نحوی دیگر. من احساس می‌کنم که وجودِ من دارای بخش‌ها و نیازهای مختلفی است که هر کدام قابلیتِ کارکردن با ابزارهای‌ گوناگونی را دارا هستند. اما اساسِ اصلیِ کارِ من همان است که توضیح دادم. به این معنا که من در داستان نویسی هم به نوعی پرتره خلق می‌کنم، در ساختِ فیلم نیز این کار را انجام می‌دهم. در فیلمِ جدیدی که با عنوانِ «تِرِدمیل» ساخته‌ام نیز به نوعی پرتره‌سازی کرده‌ام، پرتره‌ی یک زنِ آرایشگر، که برای من جذابیتی داشته که دو سال از زندگی‌ام را صرفِ ساختِ این فیلم کرده‌ام. در اغلبِ موارد من خود را در یک بازه‌ی زمانیِ مشخص به یک مدیوم محدود می‌کنم تا بتوانم کارِ مدنظرم را به بهترین نحوِ ممکن انجام دهم. طراحی شاید تنها مدیومی ست که من در آن همه‌چیز را به‌هم می‌ریزم. یعنی حتی تصویری که از خود دارم نیز مخدوش می‌شود. و در این مدیوم، تواناییِ این را دارم که به شدت ناخودآگاه کار کنم. همین چند وقت پیش نزدیک به چهل طراحی کار کردم، زمانی که پس از خلقِ آن‌ها، به این مجموعه نگاه می‌کردم از خودم می‌پرسیدم که این کارها از کجا آمده‌اند؟ و اصلن چگونه‌ این آثار را تولید کرده‌ام؟ اما اتفاقی که در این کارها افتاده‌است این است که من حینِ کار کردن به هیچ چیز فکر نکرده‌ام، تنها دستم را روی کاغذ گذاشته‌ام و شروع کرده‌ام به کار کردن، اما نکته‌ی جالب این است که آن‌ها هم به نوعی سلف‌پرتره‌هایی از من هستند، تصاویری که بسیار بی‌واسطه از من بیرون می‌آیند. مجموعه‌ای که در گالریِ دستان به نمایش گذاشته بودم نیز شامل این روند می‌شد. یعنی خیلی راحت شروع به کار کردم و این اجازه را به خود دادم که بدون این که به چیزِ خاصی از قبیلِ تولید یک مجموعه یا چیزی شبیه به این، فکر کنم، بی واسطه آن‌چیزی که درونم در حالِ رخ‌دادن بود را در ناخودآگاهی محض، به تصویر بکشم. در این ساختار، تلاشِ من برای ارتباط گرفتن در حدِ صفر است. این در حالی ست که در باقیِ آثارم برای ارتباط گیری با سوژه، مخاطب و با آدم‌های اطرافم تلاش می‌کنم و ارتباط با مخاطبی خیالی، حداقل پسِ ذهن من وجود دارد و در حالِ‌ تلاش برای برقراریِ دیالوگ هستم، ولی در این مدیوم من هیچ تلاشی برای  برقراریِ ارتباط نمی‌کنم و برایم مهم نیست که این آثار چه سرنوشتی پیدا می‌کنند. این اتفاق در باقیِ مدیوم‌هایی که کار می‌کنم هم می‌افتد اما به شیوه‌ای بسیار انتزاعی. به طور مثال در پرتره‌هایی که نقاشی می‌کنم، هنگامی که تکنیک کار تغییر می‌یابد یا رنگ بندی کار را عوض می کنم این بی‌واسطه‌گی در حالِ بروز یافتن است یعنی مسائلی به صورتِ غریزی و ناخودآگاه در حالِ رخ‌دادن هستند اما انسجامِ کلی اثر باعث می‌شود که این روندِ غریزی در پشتِ یک کلیتِ منسجم پنهان شود. اما در مدیومِ طراحی، کلِ ماجرا بر پایه‌ی همین بی‌واسطه‌گی اتفاق می‌افتد. در باقی‌مدیوم‌ها نظیرِ عکاسی یا ویدئو نیز این اتفاق افتاده است اما بسیار ظریف‌تر و در لایه‌هایی پنهان تر.

در موردِ انتخابِ مدیوم، برای تولیدِ اثر باید این موضوع را بگویم که من از قبل تصمیم نمی‌گیرم بلکه اجازه می‌دهم، تصمیم خودش گرفته شود. یعنی موضوعی برای من مهم می‌شود سپس من اجازه می‌دهم که آن موضوع در من رشد و نمو پیدا کند و بعد از آن من دقت می‌کنم که آن موضوع چه چیزی از جانِ من می‌خواهد. و در آن زمانی که سوژه درونم پرورش پیدا می‌کند، موضوعِ پیش‌رو، خود مدیومِ موردِ نظر را انتخاب می‌کند. این که قرار است این موضوع نقاشی شود یا طراحی یا فیلمی از آن ساخته شود، خودِ موضوع شکلِ موردِ نظرش را انتخاب می‌کند. گاهی نیز این اتفاق افتاده‌است که موضوعی که ذهن مرا به خود مشغول کرده‌ در زمان‌های مختلف و در مدیوم‌های مختلف خود را بروز داده است. به طورِ مثال آن دخترِ بدونِ پا، یکی از کارهایی بود که من در نمایشگاهِ اولم با عنوانِ «بانوی زیبای من» کشیده بودم. همان زمان این دخترِ بدونِ پا، موضوعِ یکی از داستان‌هایم شد بعد از آن در فیلم «روت کانال» آوردمش و حتی ویدئویی هم به نامِ «تویِ یک اتاق» از آن ساختم. هیچ وقت هم این طور نبوده که بگویم این مدیوم، جواب نداده است پس می‌روم سراغِ یک مدیومِ دیگر. بلکه آن‌قدر این سوژه برایم جذاب بوده است که خودش ناخودآگاه خود را در همه‌جا، جا داده‌است. یعنی در بیش‌ترِ موارد من اجازه می‌دهم که مفعولِ سوژه شوم و او برایم تعیین کند که قرار است کجا پیدایش شود. ممکن است سوژه‌ای با یک طراحی  و یا در یک نقاشی به نتیجه برسد و دست از سرِ آدم بردارد و یا ممکن است مدام ادامه‌ پیدا کند و در ذهنِ تو اعلام حضور کند که این نشان می‌دهد موضوع هنوز برای تو حل نشده‌ است و تو باید همچنان با او ادامه دهی.

.


ـ پیش‌تر در یکی از مصاحبه‌هایتان گفته‌ بودید که خود را عضوی از دهکده‌ی جهانی می‌دانید و تفاوتِ زیادی میانِ هنرمندانِ نقاطِ مختلف دنیا از حیثِ گستره‌ی تجربه‌گراییشان قائل نیستید. می‌دانیم که شما طی سال‌های گذشته، سفرهای مختلفی به کشورهای گوناگونی از اروپا و آمریکا داشته اید و طی این سال‌ها نمایشگاه‌های زیادی از آثارتان در کشورهای مختلف برپا کرده‌اید. تاثیر ملیت و زیستگاه بر ذهنیت و آثارِ هنرمند را چگونه ارزیابی می‌ کنید، آیا این موضوع که خود را عضوی از دهکده‌ی جهانی می‌دانید به این معناست که هنرمند را مستقل از پس زمینه‌ی ملیتی او در نظر می‌آورید؟

.

ـ مسلمن ملیتِ انسان و جایی که در آن زندگی می‌کند از مولفه‌های بسیار مهم در شکل‌گیری شخصیت و دیدگاه اوست. خصوصن برای کسی که کارِ هنری می‌کند و درست به همین دلیل است که من انتخاب کرده‌ام که این‌جا زندگی کنم. چون زمینی که من می‌توانم در آن رشد و نمو داشته‌باشم زمینِ همین‌جاست یعنی با شناختی که از خود دارم در هیچ جغرافیای دیگری نمی‌توانم به این نحو کار کنم. اما آن‌چیزی که من پیرامونِ دهکده‌ی جهانی گفته‌ام، برمی‌گردد به این موضوع که در نهایت همه‌ی ما انسان هستیم، در نهایت در حالِ از سرگذراندنِ یک سری تجربه‌های مشترک و مشابه هستیم. تصور می‌کنم زندگی کردن مساله‌ایست که همه‌ی انسان‌ها فارغ از ملیت‌شان در آن باهم مشترک هستند. می‌توان گفت اکثر آدم‌ها در حال انجامِ کارهای مشترکی هستند. و این قضیه که شما تصور کنید، شخصی که آن سوی دنیا زندگی می‌کند، به گونه‌ای دیگر غذا می خورد یا تشکیل زندگی می‌دهد و یا مسائلی از این دست،‌دوره‌اش گذشته است. شاید زمانی مساله‌ی فقر  باعث می‌شد که تجربه‌ها به لحاظِ کیفی فاصله‌ی زیادی از هم پیدا کنند، اما در این دوره، من تصور می‌کنم اکثرِ انسان‌ها در حالِ از سر گذراندنِ تجربه‌های مشترکی هستند و این موضوع که چگونه  این تجربیات را از سر می‌گذرانند به تفاوتِ شخصیتِ فردی آدم‌ها باز می‌گردد و جغرافیا در این بین نقشِ کم‌تری را ایفا می‌کند. در همین جامعه‌ نیز تفاوتِ فرد با فردِ دیگر از لحاظِ شرایطِ رشد و پرورش وجود دارد. به طورِ مثال دو دوست را در نظر بگیرید که به طورِ قطع مولفه‌های مشترکِ بسیاری در یکدیگر یافته‌اند که توانسته‌اند رابطه‌ی نزدیک برقرار کنند اما در این وضعیت نیز شکل‌گیری شخصیتِ آن دو باهم، متفاوت است. اما در نهایت ما همگی انسان هستیم و در بسیاری موارد اشتراکات فراوانی داریم. من فکر می‌کنم تعریفِ شخصیتی که در نهایت از یک فرد می‌شود کرد، فراتر از فضایی ست که در آن زیست کرده است. فکر می‌کنم همان گونه که یک اثرِ هنری آزادانه خلق می‌شود باید آزادانه و به دور از محدودیت های جغرافیایی، جنسیتی و نژادی مورد خوانش قرار گیرد. ما آدم‌ها عادت داریم برای تعریفِ هر چیزی برای خود، آن‌را محدود کنیم یا به تعبیری آن‌را کوچکش کنیم تا برایمان قابلِ درک شود، ولی این طرزِ برخوردِ با هنر، به نظر من بی احترامی به آن است، هنر آزاد است با روحِ آدم‌ها حرف می‌زند و اگر قرار به خوانشِ آن است باید آزادانه خوانده شود.

.


ـ به طورِ قطع مطالعه بخش جدایی ناپذیرِ پروسه‌ی زیستیِ هر هنرمند، در پروژه‌های پیشِ رویِ او در طولِ دوره‌های‌های کاری متفاوت است. شیوه‌ی شما در مطالعه ی موضوعاتِ پیش رویتان به چه نحو است؟ آیا مطالعه را بخش مجزایی از پروسه‌ی کاری خویش می‌دانید یا آن را به صورت همزمان و تنیده با کارِ خویش پی ‌می گیرید؟ کمی پیرامون شیوه‌ی مطالعاتی خود در پروژه‌های گوناگون برای ما توضیح دهید.

.

ـ من خیلی کتاب دوست دارم و از دورانِ کودکی حتی یک سالگی‌ام یعنی زمانی که نمی‌توانستم کتاب بخوانم، کتاب دستم می‌گرفتم و ادای خواندنش را در می‌آوردم. کاری که در تمامِ این سال‌ها در کتاب‌فروشی ها کرده‌ام این است که تنها کتاب‌هایی را می‌خرم که توجه مرا به خود جلب می‌کنند و آن‌ها را در کتاب‌خانه‌ام می‌گذارم سپس زمانی پیش‌ می‌آید که خودِ کتاب می‌گوید که موقع آن است که مرا بخوانی. پروسه‌ای که در مطالعه برایم اتفاق می‌افتد نظیرِ اتفاقی ست که در کارِ هنری برایم رخ می‌دهد. یعنی در یک دوره‌ای موضوعی برایم جالب می‌شود و من به سراغش می‌روم و در آن جست و جو می‌کنم، هیچ گاه به این نحو نیست که خود را ملزم کنم که تو باید در این دوره این کتاب‌های مشخص را بخوانی. بلکه اجازه می‌دهم، آن نیاز خودش، درونِ من تولید شود. نکته‌ی دیگر این‌که من در زمانی که درگیرِ پروژه‌ای هستم و روی آن کار می‌کنم، میزانِ‌ مطالعه‌ام تقریبن به صفر می‌رسد. برایم جالب بود و به این موضوع فکر کردم که چرا این اتفاق برایم می‌افتد؟ به این پاسخ رسیدم که هنگامی که در حالِ خلقِ اثر هستم تنها موضوعِ مهم این است که آن‌چه ذهنِ مرا درگیر کرده‌است به بهترین شکلِ ممکن به بیرون از خود انتقال دهم و هر آن چیزی که مزاحمت ایجاد کند به زعم من باید حذف شود.  این یکی از همان محدوده‌هایست که من برای خود تعیین می‌کنم.  هیچ چیزِ دیگری در آن دوره نباید بر روی من تاثیر بگذارد. زنی که آبستن است نمی‌تواند در همان زمان مجدد آبستن شود. تنها کاری که می‌تواند بکند این است که از خود مراقبت کند تا بتواند به بهترین شکلِ ممکن، وضعِ حمل کند. من زمانی که در حالِ کار هستم در جایگاهِ مخاطب نیستم. در آن دوره، مخاطبِ هیچ چیزِ خاصی نیستم شاید گاهی چیزی را به صورتِ اتفاقی ببینم ولی مخاطبِ‌ حرفه‌ای هیچ چیز نیستم به خصوص که می‌تواند در من باعثِ سردرگمی و عدمِ تمرکز شود. اما در نهایت تصویری که من در این دوره از خود می‌بینم تصویرِ آدمی‌ست در حالِ خلق. زمانی که پروژه‌ی پیش رویم را تمام می‌کنم شاید دو روز هم از آن نگذشته باشد که دوباره  جنونِ مطالعه پیدا می‌کنم. و شروع به خواندن می‌کنم. مانند چاهی که خالی شده است و باید دوباره آن را پر کنم. در این وضعیت من دوباره مخاطب هستم. و این حالت آن‌قدر ادامه‌ می‌یابد تا من دوباره شروع به کار کردن کنم. موضوعِ مطالعه در من، وضعیتِ دوره‌ایِ این چنینی دارد. البته دوره‌هایی بوده است اشتباه کرده‌ام و در میانه‌ی یک پروژه دست به مطالعه زده‌ام و بعدتر فهمیدم که این رویکرد، بدترین کاری‌ست که می‌توانم در حقِ خود انجام دهم و دریافتم که هرگز نباید حین کار به هیچ گونه کنجکاویی در این خصوص مجال دهم زیرا این مجال در من تنها تولیدِ شک و تردید می‌کند و زمانی که کار می‌کنی، تردید مانند سم عمل می‌کند. در این دوره هر کاری که انجام ‌می‌دهی باید اعتمادِ تو را نسبت به کاری که در حال انجامش هستی بالا ببرد. در حقیقت در این دوره هیچ چیزِ دیگری مهم نیست مگر کاری که تو در حالِ انجامش هستی. به نظرِ من این وظیفه‌ی هنرمند است که به کار خود اعتماد داشته باشد. اگر به کاری که در حال خلق آن‌ است اعتماد نداشته باشد، اولن کارهای متوسطی تولید خواهد کرد، دومن به هنر توهین می‌کند. به خاطر احترامی که من برای کارم و به خصوص هنر، قائلم، سعی می‌کنم تا حدِ‌ ممکن  تردیدی در این خصوص به کارم راه پیدا نکند.

از سوی دیگر گستره‌هایی که در سال‌های گوناگون مورد مطالعه قرار داده‌ام در دوره‌های مختلف، متفاوت بوده‌است. به طور مثال در دوره‌ای که داستان می‌نوشتم، گرایش بیش‌تری به مطالعه‌ی ادبیاتِ داستانی داشتم. کم کم گرایشم به داستان در طولِ سال‌ها به سوی داستان‌ها و نوشته‌هایی حرکت کرد که ریشه‌ای عمیق در زندگی نویسنده‌ی آن‌ها داشته‌اند. داستان زمانی که ریشه‌ی عمیقی در واقعیتِ‌ نویسنده‌اش دارد برای من کنجکاوی‌ برانگیز می‌شود. به طور کل اگر نگاهی به کتاب‌خانه‌ی من بیاندازید متوجه می‌شوید که زمینه‌های مختلفی در طولِ‌ سال‌ها برایم اهمیت داشته است. اما در اغلبِ موارد زندگی‌نامه‌ها و مصاحبه‌های آدم‌های مختلف برایم جذابیتِ بیش‌تری داشته است. به طورِ مثال شروعِ اغلب دوره‌های مطالعاتیِ من از مطالعه‌ی یک فرد آغاز می شود. این آدم‌ها، افرادِ مختلفی بوده‌اند. از فیلم‌ساز بگیر تا نقاش و نویسنده و خواننده. این افراد به زمینه‌های متفاوتی تعلق دارند و گستره‌ی وسیعی را شامل می‌شوند. درست مثلِ دوست‌‌هایی که، آدم در دوره‌های مختلفِ زندگی خود، پیدا می‌کند و با آن‌ها معاشرت می‌کند.

.


ـ یکی از موضوعاتی که پیرامون پروسه‌ی کاری شما در طی این سال‌ها قابل تامل است، دوری شما از نمایشگاه‌های گروهی ست. نمایشگاه‌های گروهی که شما در آن شرکت کرده‌اید اغلب نمایشگاه‌های گزیده‌ایست که در خارج از ایران برگزار شده است و در داخلِ ایران، می‌توان گفت  این دست نمایشگاه‌ها به تعداد کمی  خلاصه می‌شود که آن هم به لحاظ کمیتی، قابلِ قیاس با نمایش‌گاه‌های انفرادی که برگزار کرده‌اید نیست. دلیل دوریتان از این قبیل نمایش‌های گروهی رایج در ایران چیست؟ محدوده‌ی خود برای ارائه‌ی آثارتان را برای ما توضیح دهید.

.

ـ فکر می‌کنم پاسخ این سوال در باقی جواب‌هایی که تا حال به سوالاتتان داده‌ام باشد اما اگر بخواهم، به طور خلاصه پاسخ دهم باید بگویم، ماجرایی که همیشه از آن گریزان بوده‌ام، قرار گرفتن در موج‌ِ جریان‌هایی ست که وجود داشته‌اند و همواره در حال شکل‌گیری و یا فروپاشی هستند. فکر می‌کنم هنرمند اساسن در هیچ بستر یا ظرفی قرار نمی‌گیرد. زمانی که می‌خواهند او را توصیف کنند در این زمان است که سعی می‌کنند برای او ظرفی تعیین کنند. در تمامِ‌ این سال‌ها هم بسیار دیدم جریان‌هایی که آمده‌اند و رفته‌اند و هیچ گاه هم علاقه‌ای به همراهی با آن‌ها نداشته‌ام، مگر زمانی که نقطه‌ی مشترکِ واقعی احساس کرده‌ام، به طورِ مثال برای نمایشگاهی درباره‌ی  فروغ به من پیشنهادِ همکاری شد. فروغ کسی بود که دورانی از زندگی فرد مهمی برای من بوده‌است به همین دلیل من برای آن نمایشگاه کار کردم. بعد از آن برای نمایشگاهِ تختی با من تماس گرفته شد. من نمی‌فهمم که چرا باید در نمایشگاهِ تختی حضور داشته باشم؟ نه هرگز علاقه‌ای به کشتی داشته‌ام و نه کشتی برایم اهمیتی داشته است. این آدم، شخصیتِ ورزشی مثبتی بوده است این سرجایش درست است، اما او به هیچ وجه در زندگیِ من تاثیری نداشته است پس دلیلی برای همکاری در این پروژه برایم وجود نداشت. خیلی اوقات این اتفاق می‌افتد که گروهی بر اساسِ موضوعی گِرد هم جمع می‌شوند که من نمی‌توانم درک کنم  آن‌ها چگونه‌ می‌توانند بر سرِ چنین موضوعی دغدغه‌ی مشترک داشته باشند. من نمی ‌توانم افرادی را درک کنم که در هر نمایشگاهی می‌توانند حضور داشته‌باشند و هر موضوعی می‌تواند آن‌ها را برای کارکردن تحریک کند. این قضیه فقط به من نشان می‌دهد که این شخص با این روندِ کاری، بیش‌تر متاثر از مولفه‌های هیجانیِ دنیایِ بیرون از خویش است تا به دنبالِ دغدغه‌های درونی و دنیای شخصی خود باشد. برای من هرگز این طور نبوده‌است که اجازه‌ بدهم دغدغه‌های بیرونی و بی ارتباط با من، عاملِ محرکِ تولیدِ اثرِ هنری در زندگی‌ام باشند. در نتیجه جایی که با من ارتباطی ندارد، نیستم. اگر قرار به دورِ هم جمع شدن است، چرا به جای نمایشگاه گذاشتن،‌همدیگر را در یک مهمانی نبینیم؟ برای من همواره باید دلیلِ موجهی برای هر اتفاقی وجود داشته باشد. از سوی دیگر من یک نفر هستم، صد نفر نیستم که بتوانم همه‌جا حضوری محکم و پا برجا داشته‌باشم. مهم‌ترین چیز برای من این است که بتوانم کارم را درست و به بهترین وجهی که از پسِ آن برمی‌آیم، انجام دهم. در این بین نمایشگاه‌هایی بوده‌است که در آن‌ها شرکت کرده‌ام، ایده‌ی بعضی از آن‌ها را هم خودم داده‌ام. نمایشگاه‌های گروهی که در طراحانِ آزاد برگزار کرده‌ایم. ولی باید این موضوع را در نظر گرفت که گروهی که با آن‌ها همکاری داشته‌ام در آن دوره بسیار به هم نزدیک بوده‌ایم و باهم معاشرت می کردیم، در نتیجه امروز برای من کاملن قابل توجیه است که دلیلِ آن‌که در آن دوره ما باهم نمایشگاه می گذاشتیم چه بوده‌است؟ به دلیلِ حرف‌ها و تجربیاتِ مشترکی که در آن دوره باهم داشتیم. همه‌ی این‌ها مسائلی است که این نمایشگاه‌ ها را برای من توجیه می‌کند. یعنی موضوعی به ذهنم رسید بعد آن را مطرح کردم و گروهی که موضوع را با آن‌ها مطرح کردم دغدغه‌ها و تجربیاتِ مشترکی نسبت به آن موضوع داشتند. در نتیجه آثاری تولید شد و در یک مجموعه کنارِ هم به نمایش گذاشته شد. نمایشگاهِ گروهی زمانی برای من قابلِ‌توجیه می شود که چنین اتفاقی بیافتد. یک نوع پروسه‌ی ارتباطیِ واقعی که بین چند هنرمند به وجود می‌آید.

.


ـ به عنوان سوال آخر، در طی سال‌ها فعالیت حرفه‌ای در ایران و خارج از ایران، شما با گالری‌های مختلفی کار کرده‌اید و آثار خود را در محیط‌های متفاوتی به نمایش گذاشته‌اید. هر یک از این مکان‌ها چه به لحاظ گستره‌ی  مخاطبین چه به لحاظ امکاناتِ نمایش، دارای مولفه‌های گوناگونی بوده‌اند. پس از گذراندنِ تجربه‌های گوناگون در زمینه‌ی انتخابِ مکانِ ارائه‌ی آثار، چه عواملی را در این انتخاب تعیین کننده‌تر از سایر عوامل می‌دانید؟ به بیانِ دیگر، مکانِ مورد نظرِ شما برای ارائه‌ی آثار باید واجد چه ویژگی‌هایی باشد؟

.

ـ آن‌چه در طی این سا‌ل‌ها دریافتم این است که باید شناخت داشته باشم نسبت به کسی که قرار است با او کار کنم. از سوی دیگر بهتر است اهداف و نگاهِ مشترکی بین ما وجود داشته باشد. هرقدر زمانِ همکاری ما بیش‌تر باشد لزومِ وجودِ چنین مولفه‌هایی بیش‌تر خواهد شد: شناخت، اهدافِ مشترک، نگاهِ مشترک به هنر و این موضوع که گالری‌دار نیز شناختی نسبت به من، آثارم و نگاهم داشته باشد و به نحوی مرا درک کند. به عنوان مثال من همواره این مساله را دارم که وقتی کاری را انجام می‌دهم بلافاصله باید آن را نمایش دهم. انگار که خودِ این موضوعِ ارائه‌ی اثر برای من بخشی از پروسه‌ی خلق آن به شمار می‌آید. باید بتوانم به بی‌واسطه‌ترین شکلِ ممکن، آثارم را ارائه دهم. خیلی نباید زمان و انرژی صرفِ زمانِ نمایشِ آثارم کنم .هر قدر زمانِ ارائه‌ی اثر به زمانِ خلق آن نزدیک‌تر باشد این امکانِ مطلوب‌تری برای من به حساب می‌آید. بهتر است گالری‌دار کسی‌باشد که این ویژگی‌های مرا درک کند. در چند سالِ گذشته من با گالر‌ی‌های زیادی همکاری کرده‌ام. اما آن‌جایی که ماندگاری بیش‌تری برای من دارد درست گالری‌ست که دارای ویژگی‌هایی‌ست که توضیح دادم. رابطه با گالری مثلِ ازدواج کردن است. هیچ کس کامل نیست و ویژگی‌های انسانی هم بالا و پایین و کم و زیاد دارد اما باید پذیرفت  که یک نفر یا یک گالری هست که خوبی‌هایش برای آدم ارزشمند تر است پس امکانِ برقراریِ ارتباط و ماندگاریش برای ما بیش‌تر از دیگر گزینه‌هاست. در نهایت این موضوع که بتوانم آثارم را بی‌واسطه ارائه دهم از هر چیزِ دیگری برایم مهم‌تر است. از سوی دیگر، هر کس که کارِ هنری می کند خوشحال می‌شود که آثارش به فروش برسد چراکه این موضوع ادامه‌ی کار را برای او آسان‌تر می‌کند. اما به هیچ وجه این امر باعث نمی شود که فروش، اصلِ ماجرا باشد بلکه موضوعی ست فرعی، از ابتدا این نگاه را داشتم و هنوز هم این چنین است. در نهایت اتفاقِ خوشحال کننده‌ایست که کارِ‌ آدم به فروش برسد و در استودیو انبار نشود، اما اگر هم اتفاق نیافتد هیچ اهمیتی ندارد و حتی ذره‌ای نمی‌تواند در مسیرِ من تغییری ایجاد کند. من پنج یا شش نمایشگاهِ ابتداییم هیچ فروشی نداشت و این موضوع اصلن برایم اهمیتی نداشت. در حالِ حاضر به هیچ وجه این هنرمندانِ جوانی را درک نمی‌کنم که دست و پا می زنند که قیمتِ‌ آثارشان را بالا ببرند یا تمامِ آثارشان را به یک‌باره به فروش برسانند. سوال این‌جاست که برای هنرشان چه می‌کنند؟ هنر، کاری نیست که شما مثلِ یک بازیگر، توقع داشته‌باشید که با آن مشهور شوید و پولِ فراوان در‌بیاورید یا از طرفِ جامعه تشویق شوید. کسانی هم که این نکته را درک نکرده‌اند خیلی زود از چرخه حذف می‌شوند و یا هرگز از یک سطحِ مشخص، فراتر نخواهند رفت. کسی که کارِ هنری می‌کند به زعمِ من باید با یک خودآگاهی و از خودگذشتگی، واردِ‌ ماجرا شود. ممکن است بسیار بعد‌تر دیگران شما را درک کنند و مورد توجه قرار دهند اما ممکن است که هرگز هم این اتفاق نیافتد. به هر شکل به خاطرِ عشقی که به هنر و کارتان دارید باید تلاش کنید و ادامه دهید. چون از یک جایی به بعد، دیگر بدونِ آن نمی‌توانید به زندگی ادامه دهید. اصل، خودِ هنر و کار کردن است و به زعمِ من، باقیِ مسائل همه حاشیه و فرع است.

.


www.samiraeskandarfar.com

gall_img gall_img gall_img gall_img gall_img

تگ های این مطلب :


, , , , , , , ,