» چهره هنرمند در جوانی | علیرضا علی صداقت

چهره هنرمند در جوانی | علیرضا علی صداقت

چهره هنرمند در جوانی | علیرضا علی صداقت

۲۱ فروردین ۱۳۹۶

سفیدی تاب می‌خواهد و بی‌تابی بر سفیدی، توانِ زندگی با خلاء‌هایی‌ست که هرگز به چشمِ شاغلانِ به رنگ‌ها‌ی رایج خطور نمی‌کنند. تو بگیر که طرح‌های او بازیِ ساده‌ی خطوطی‌ست کم‌جان، بر صفحه‌ی سفیدِ کاغذی بی‌جان، و من می‌گیرم  که هرگز سادگیِ خطِ افق بر پهنه‌ی آسمان و زمین، سخت به جانت نیافتاده‌ است تا دریابی که سخت‌ترین لحظه‌های عمر، همان ساده‌ترین اشیاءِ‌ پیرامونند که تو بی‌جان می‌پنداریشاند و تنها آن‌ زمان که اندکی جابجا می‌شوند تو را چنان متاثر می‌کنند که به این تغییرِ مختصر، عنوانِ «اتفاق» می‌دهی، همان بی‌جان‌ترین خطوطی که شاهراهِ سرنوشتت را در یک‌ آن دگرگون می‌کنند و تو باز می‌اندیشی که خطوطِ بی‌جان بر صفحه‌ی سفید، جانِ خویش را از جایی غیر از آن‌جا که ایستاده‌ای یافته‌اند.

    ماه برای تو چیست؟ ماهی چطور؟ قرص‌‌ها را کجای زندگیت می‌نشانی؟ قرصِ ماه، قرصِ خورشید، قرصِ درد. گوشه‌ی لبت می‌گذاری و فرویشان می‌دهی یا لب باز می‌کنی و به آن اشاره می‌کنی؟ با همان لبانی که بی‌شمارند و سخن‌های همسان و هماهنگ از آن‌ها به گوش می‌رسد یا با  آن لبی که گوشه‌ی سفیدی به انزوا نشسته است و تمامِ اشاره‌هایش به قطرِ نازک اما مقاومِ مرزهای پیرامونش می‌خورد و به سویش باز می‌گردد؟ و منظورت از مرز کدام است؛ همان خطوطِ پر رنگی که به دورِ مکعبِ خانه‌ات کشیده‌ای تا کسی حتی یک گام هم به سویت برندارد تا مگر جایت را تنگ کند یا از خطوطِ نازکِ درختی سخن می‌گویی که مرزهای جاذبه را هم رد کرده‌است و شاخه‌هایش را نه هر کجای هوا که هر کجای زمین هم که بخواهد همسو یا پیش‌تر از ریشه‌هایش می‌دواند؟ و کدام مکعب همان حریمِ عاریتی که از هر جا و هر کس که دیده‌ای و یا لمس کرده‌ای، نقطه‌ای به یغما در آن نهان کرده‌ای یا آن مکعبی که حریمش از بی‌کرانگیِ نقاطی تشکیل می‌شود که به هر اشاره‌ی هوس‌انگیزی از این سوی مکعب‌ها به آن سوی آن‌ها کوچ می‌کنند بی آن‌که خطی شکسته شود و بی آن‌که اثری مگر ردپای عبورشان بر پهنه‌ی نقوشِ دیگران بنشیند؟

   پاسخِ تو هر چه باشد، خط‌هایی نازک، صورت‌های مختلفِ آن را بر سفیدی‌های کاغذ ثبت کرده‌است. تو در خاطرِ خود آدم‌های مختلفی را با خود به این سو و آن سو می‌کشانی که در دوره‌های گوناگونِ زندگی؛ تو را خوانده، رانده یا مکیده‌اند. تو تصویرِ هر یک از آن‌ها را با خود حمل می‌کنی و صداقت لب‌های بریده‌ و منقطعِ آن‌ها را برای تو تصویر می‌کند. لب‌ها را کنارِ هم می‌نشاند و اشاره‌ها را از آن‌ها به مرزها و مکعبِ حریم‌ها گسیل می‌کند. پاسخ‌های تو در سفیدی‌های او منقطع‌اند؛ پاسخِ او به تنِ تو، لب است و دو چشم، او از تمامیِ تن‌ها تنها لب‌ها و چشم‌ها را که دو نقطه بیش‌تر نیستند، بیرون می‌کشد و از تمامی آب‌ها مکعبِ ماهی‌‌ها را صید می‌کند و از تمامیِ معشوق‌ها چند ‌تارِ مو را به غنیمت می‌برد و گاه نیز همین چند تار را هم بر سرِ ساقه‌ی درختی می‌نشاند تا شاخ‌وبرگ‌شان را در هوا رها کنند و از تمامیِ هوس‌ها تنها شیاری را می‌بیند که گاه تمامیِ لب‌ها را به سوی خود می‌کشانند. در سفیدی او تمامیِ نقاط و خطوط وزن می‌گیرند؛ نقطه‌ها وزنِ نگاه‌ها را سنگین می‌کنند، لب‌ها اجرامِ آسمانی‌ِ سرگردانی‌ هستند که گاه ستاره‌ها و تمامیِ قرص‌ها را جذبِ خود می‌کنند و خطِ باریکِ افق بر صفحه‌ی سفید، حاملِ تمامیِ وزنِ آسمان و زمین است، آسمانی که گاه آن‌قدر سنگین می‌شود که خط افق را در زیرِ سفیدی خود دفن می‌کند تا بتواند وزنِ سنگینِ قرصی را به دوش بکشد که در احاطه‌ی لب‌ها و شیارها گرفتار شده‌ و چند برابر جرمِ همیشگی‌ خود وزن گرفته است. مکعب‌ها بر خلافِ ظاهرشان حتی از دو نقطه‌ی چشم هم سبک‌ترند و گاهی آن‌قدر در پیِ گسترش حریم و مرزهایشان پیش‌ می‌روند که چون باد‌کنکی بزرگ از زمین کنده شده و در آسمان معلق می‌مانند و این از آن‌ روست که این مکعب‌ها تمامِ وزنِ خویش‌ را از تجمعِ نگاه‌هایی کسب می‌کنند که به سوی‌شان کشیده می‌شود پس آن زمان که حریمِ خویش را آن‌قدر جاه‌طلبانه در سفیدی‌های کاغذ می‌گسترانند که دیگر در هیچ نگاهی گنجانده نمی‌شوند، به سادگی از جغرافیای خاک به پهنه‌ی آسمان کشانده می‌شوند تا در ارتفاعی  میانه در انتظارِ جذبِ نگاه‌ها و جاذبه‌ی لازم برای بازگشتِ مجدد به جغرافیای خاک معلق بمانند.

    در این‌ سفیدی، وزن‌ها بر خلافِ ظاهرِ دل‌فریبشان به هیچ وجه با قافیه‌ی تغزل جور در نمی‌آیند و بیش‌تر نمایان‌گرِ قصائدی‌ هستند بر ساخته از داستان‌های زندگیِ هر روزه. هر چند هم ذهنِ واقعیتِ گریزِ تو مدام در پیِ یافتنِ حلقه‌های وصل و فراق و معشوق و عاشق باشد و ماهی‌ها و لب‌ها و درخت‌ها در گامِ نخست، موادِ اولیه‌ی گرایش‌های تغزلی تو را فراهم ‌کنند اما صداقت با عبورِ لب‌ها و قرص‌ها، افق‌ها و شیارها از هرگونه تقابل یا تفاهم، امکانِ هر گونه‌ تغزل را از تو سلب کرده و با فراهم آوردنِ نظامِ روایی منقطعِ فرم‌هایش، پایت را به لبه‌ی تیز و مرتفعِ قصائدی می‌کشاند که داستان‌های زندگی تو را بی‌واسطه به تصویر می‌کشد و شاید درست بر همین لبه‌ی تیز و پرشیب باشد که با خود زمزمه می‌کنی: «سفیدی تاب می‌خواهد» و  چگونه می‌توان بر این سفیدی بی‌تاب نبود؟


alireza_alisedaghat

gall_img gall_img gall_img gall_img gall_img gall_img gall_img gall_img

تگ های این مطلب :


, , , , , , , , ,