» چهره هنرمند در جوانی | انسی قدیمی

چهره هنرمند در جوانی | انسی قدیمی

چهره هنرمند در جوانی | انسی قدیمی

۰۶ تیر ۱۳۹۶

ماه، که خود هوساست، از خلالِ پنجره سرک کشید، آنگاه که تو در گهوارهات خوابیده بودی

    دست‌ها باز، سر رو به بالا، شما کمی آن‌سو‌تر، بله، بله با شما هستم، شمایی که بنفشِ پایینت به تیرگی می‌زند و آبی‌ِ بالایت به چپ می‌سُرد شما باید در نیمه‌ی راستِ گوشواره‌ی گلبهیِ آن دخترِ سر به هوا خیره شوید. و تو دخترِ سربه‌زیر چرا آن‌گوشه بی‌کار نشسته‌ای؟! لااقل بلند شو برو، بر سطحِ مماسِ آن گردیِ کنارِ حوض کِز کن، تا من آن مردکِ چند تکه‌ی خشک را بفرستم چند تکه ابر دست‌ و ‌پا کند یا نردبانکی، چیزی بیاورد شاید حالش را کمی نرم کند.شما بله همان شمای خیره شده، بلند شو بیا این آسمان را به زمین بیاور یا این را از دست من بگیر ببر آسمان، خیرگی بس است.

   خیره‌ که می‌شوی، خیره سری می‌کند، نگذار نشانت دهم که کادرها کجا بسته می‌شوند، شاید بپرسی آن‌چه خیره می‌کند، کننده‌است یا آن‌که خیره می‌شود؟ در این حین پاسخت را در جایی غیر از مرکز کادرها یعنی جایی در حواشی خواهی یافت، درست‌ در همان سطوحی که مرزها در کادر آن‌قدر کشیده می‌شوند که از دست رفته به حساب می‌آیند. و خیره‌گی‌ات را شاید در این جا مرزی بیابی.

 

اما ماه در انبساطِ شعفِ خویش، تمامیِ اتاق را چونان بخاری فسفرین پُر کرد، چونان زهری نورانی، و آن همه نورِ زنده چنین اندیشید و گفت

 

این عکس؟ بگذارید ببینم. ممممم … بله از قدیم می‌شناختمش، این‌جا نمی‌نشستند ولی هر روز می‌دیدمش راستِ همین دیوار راه می‌رفت. نگاهش؟ حالا من چیزی بگویم، بلند می‌شوید که چشمت کجا ها را زاغ می‌زده، نگاهش را نمی‌دانم اما چشمانش مثل بقیه، گاه به پایین، گاه بالا گاهی هم روبرو. البته این چشمانش بود نگاهش را نمی‌دانم. بله نگاه را نمی‌شود، چون نگاه اغلب این‌جا نیست جای دیگری‌ست. مثلن شما الان به من زل زده‌اید و مدام می‌پرسید ولی خوب نگاهتان مسلمن جای دیگری‌ست، یعنی خوب وقتی این‌طور خیره شده‌اید می‌فهمم که نگاهتان جای دیگری را می‌بیند، نمی‌دانم شاید مثلن دارید نگاهی را در ذهن‌تان زاغ می‌زنید که هر روز بیخِ این دیوار را می‌گرفت و ممکن بود به کجا ها بپرد یا برود یا اصلن بماند. قدیمی؟ نه از چه نظر؟ نگاهش؟راهش؟ این جور قضاوت‌ها سخت است، قدیمی بودن به رنگ و لعاب نیست که به این راحتی بتوان گفت. نمی‌دانم باید زندگی کرد من فقط ناظر بودم از این کنج به آن راسته‌ی دیوارِ روبرو، بی‌حرفِ پیش آدم را یادِ قدیم‌هایش می‌انداخت اما خودش را نمی‌دانم. اسمش؟ نمی‌دانم هیچ وقت از این کنج به آن راسته نرفتم که سر از اسم و رسمش در بیاورم. «انسی قدیمی» نه به گوشم نخورده بود. راستش را بخواهید از این کنج که من هستم فقط می‌شود چشم‌چرانی کرد، فاصله تا راست آن دیوار زیاد است این می‌شود که فرض، اگر کسی صدایش هم زده باشد چیزی  از آن طرف به این کنج نرسیده ولی خوب زاویه‌اش خوب است، کادر بالا آسمان را داریم، راستِ دیوار، پله‌، نردبان و آدم‌هایی با لباس‌های رنگی که گاهی خیره می‌شوند گاهی می‌نشینند راه می‌روند، می پرند، بال بال می‌زنند. راستی می‌دانم‌ قدیمی شده اما خوبیت ندارد بفرمایید داخل.

آنچه را من دوست میدارم و آنچه را دوستدار من است: آب، ابرها، خاموشی و شب؛ دریای سبزِ بیکران؛ جویبارهای بیشکل و چندشکل؛ مکانی که در آن نخواهی بود؛

 

 دیروز روزِ تعطیل بود یا مثلن قرار بود که باشد. قرار به خیلی چیزها بود خواب تا لنگ ظهر، ناهار جای صبحانه، بعدازظهر کنارِ حوض شعر و خیار و خربزه. نشد یعنی از صبحِ ظهر نرسیده‌اش نشد. پست‌چی تعطیل بود، همسایه اما سر پستش حی و حاضر. نصفِ شب که کلید را انداخته‌بودم زاغم را زده بود، منتهی باران می‌آمد و گویا چتری دم دست نداشته، این شده که بسته را گذاشته برای سر صبح. دستش زنگ زنده بود یا برقِ زنگ دستش را گرفته بود نمی‌دانم تا باز نکردم دستش را از زنگ برنداشت. بسته را محکم زد تختِ سینه‌ام. دیروز آورده بودندش. روی بسته نوشته بود «برسد به منزلِ قدیمی». از آن‌جا که در کل این اطراف و اکناف همه چهارضلعی و مکعب شده‌اند و هیچ جا مگر چاردیواریِ ما، سطحِ صافِ حیاط و گردی حوض ندارد پس به این حساب، زاغ زنِ نجیب، منزلِ قدیمی را سطحِ صاف ما تشخیص داده‌ بود. بی‌حرفِ پس در را بستم و خزیدم به مهتابی. بسته را  باز نکرده رسیدِ عکاس‌خانه ظاهر شد، مبلغی ناقابل بابت ظهور عکس‌ها از پیش پرداخت شده بود که خیالم را راحت کرد. که اگر نشده‌بود این‌جا هر قدر هم قدیمی بسته الان از جایش در ظهورخانه تکان نخورده بود. دو به شک بودم که به بستر بخزم یا سرکی به این بیرون خزیده‌ها بِکشم که گردیِ حوض کارش را کرد، عکسِ بیرون خزیده، یک حوض بود با مشتی آدم دورش. رنگارنگ، ملون، و از همه مهم‌تر خواب بُرنده. این شد که یکی‌یکی بیرون کشیدمشان. پر بود از چیزهایی که مدت‌ها بود این چهار ضلعی‌های دراز از این حیاطِ صاف دریغش کرده‌بودن: آسمان و ابر، نردبان و دختر، دستِ باز و بسته، بالا بلند و خمیده، بال‌ـ‌بال زننده و کز کرده کنجِ دیوار. راستش خوشم آمد، بسته مالِ من نبود، مالِ خانه که بود پس عکس‌ها را سپردم به دیوارش، یکی یکی با فاصله، تهِ بسته که رسیدم دستم به چیزی خورد، بیرون کشیدمش، کارتِ ویزیت بود: «عکاس: انسی قدیمی».


پی نوشت: عباراتی که پیش از آغازِ هر پاراگراف آمده‌اند بخش‌هایی هستند از قطعه‌ی الطافِ ماه سروده‌ی شارل بودلر.

شارل بودلر، ملال پاریس، مترجمان مراد فرهادپور، امیدمهرگان، انتشاراتِ مینوی خرد، تهران،۱۳۹۰


.

.

.

www.ensiqadimi.com

gall_img gall_img gall_img gall_img gall_img gall_img gall_img gall_img

تگ های این مطلب :


, , , , , , ,