» نامه ای به پچورین

نامه ای به پچورین

نامه ای به پچورین

۲۲ بهمن ۱۳۹۳

به پچورین*

شنیده ام که اواخر این سوها آمده بودی! نمی دانم چند وقت این جا بودی فقط آن طور که سرهنگ نوشته بود معلوم شد؛چندماهی را در کوه های البرز سر کرده‌ای!!! پس طبیعی است که از جزئیات سفرت بی خبر باشم، اما راستش از آن روز که نوشته های سرهنگ را خواندم هر وقت هوای تهران تمیز می‌شود و چشمم به کوه‌های سفید و آبی شمال تهران می‌افتد؛ ناگزیر یادت می‌افتم. خودمانیم آن قبیل مجنون بازی‌ها و به صحرا زدن هاهم دوره‌اش به سرآمده؛ یعنی به همان دوره‌ی خودت و لیرمانتوف عزیز هم به زور می‌خورد چه رسد به امروز من که روز و شب در این شهر غول پیکرهِ بی‌قواره به هزار چیز مشغولم و دست آخر هیچ چیز از پسش نمی‌ماند. بگذریم؛ یادم هست لیرمانتوف تو را «قهرمان دوران» خوانده بود که البته شاید اگر منطقی‌تر به قضیه نگاه می‌کرد «بازنده‌ی دوران» برای تو در خور تر بود. چراکه کارت جز پیروزی بزرگ برای شکست بزرگ‌تر نبود. گویا در بازی با دیگران می بردی و چند قدم آن سوتر بازی را به خودت می باختی! نظر من را بخواهی جذابیتت هم به همین بود چراکه خودی داشتی که با تو بازی کند! این جا یعنی این طرف ها که تو ظاهرن از بالا یعنی از البرز به آن نگاهکی انداخته‌ای معادله کاملن برعکس است. یعنی افراد بازی را به  دیگران می‌بازند و از خود می‌برند البته دلیل بردن از خود مشخص است چون خودی نیست که با خودشان بازی کند؛ به عبارت ساده‌تر طرف مقابل پیش از شروع مسابقه زمین را ترک کرده؛ در این صد سال اخیر تنها دو نفر در این سرزمین پهناور یافت شده اند که مسابقه را به خود هم باخته اند یعنی یک طرفشان شبیه تو بوده است و آن طرف خودشان بوده است؛ آن طرف را مثل تو باخت داده اند اما خوب تفاوتشان با تو در این جاست که آنان در طرف دیگران هم باخت داده اند یعنی بازیشان دوسر باخت بوده؛ یکیشان صادق خان هدایت بود که او هم مثل تو عاشق شد اما مثل تو زنک را ندزدید؛ بلکه زنک اثیری خودش با پای خودش آمد سراغ رفیقمان و او هم جایت خالی بعد از بوسیدن لبان سرد زن؛ بدنش را تکه تکه کرد و فرستاد به قبرستان؛ نیمای عزیزمان هم که افسانه را گفت و با افسانه زندگی کرد تا ته کشید و تمام شد که شد. بله آقای  پچورین عزیز این جا اوضاع از این قرار است ولی خوب تا دلت بخواهد آدم داریم که چون در بازی با دیگران بازنده اند دادشان هواست که زمین کج است و آسمان راست و ما اگر کج و کُله ایم و بدبخت؛ دلیلش دیگرانِ بدکارند و خوش بخت. خلاصه آن که اگر این بار هوس کردی این طرف ها بیایی؛ بد نیست از قبل خبرکی بدهی تا از آن بالاهای البرز بکشیمت این پایین ها و دستکی باهات بازی کنیم ببینیم با دیگرانی که تو باشی هم باخت می دهیم؟!!!

*پچورین قهرمان کتاب “قهرمان دوران”/ میخائیل یورویچ لیرمانتوف/ترجمه کریم کشاورز

gall_img

تگ های این مطلب :


, , , , , ,